تبليغاتX
زندگی و آثار روبرتو بنینی

 

 

ژان رنو در30 جولای سال 1948 با نام "دون ژوان مورنواي جدريك جيمنز" در كازابلانكای مراكش از والدینی اسپانیایی بدنيا آمد. خانواده اش برای فرار از چنگ حکومت فاشیستی "فرانسيسكوال كاديلوفرانكو" به مراکش در افريقاي شمالي مهاجرت كردند. در آنجا بود که ژان به دنیا آمد و بعدها با دنیای نمایش و سینما آشنا شد.

 

ژان رنو در 17 سالگي به فرانسه رفت و برای دریافت تابعیت فرانسه مجبور شد تا در ارتش ثبت نام کند، اما تحصیلاتش در زمینه بازیگری باعث شد در بخش نمایشی به کار گرفته شود. پس از اتمام خدمت سربازی به پاریس رفت و در دهه هفتاد نقش های کوچکی در تئاتر و تلویزیون گرفت ، تا این که در١٩٧١ با ایفای نقش کوچکی در «نور زن اثر کوستا گاوراس» به دنیای سینما راه یافت. این نقش کوچک ستایش فراوانی برای رنو به همراه آورد و باعث شد نقش مناسبی در «قصه ما» - برتران بلیه- به او پیشنهاد شود.

 

اما فرشته شانس در١٩٨١ به سراغ او آمد. این فرشته لوک بسون نام داشت. نتیجه همکاری بسون و رنو برای هر دو شهرت و موفقیت بود. اولین همکاری شان فیلم کوتاهی به نام«ماقبل آخر» بود. در١٩٨٣ لوک بسون با فیلمنامه ای ٢٠ صفحه ای «آخرین نبرد» به سراغ رنو رفت و به او گفت که تصمیم دارد آن را به صورت سیاه و سفید بسازد. رنو پذیرفت تا در ازای فقط صد دلار نقش منفی فیلم را بازی کند.

پس از «آخرین نبرد» رنو بار دیگر در ١٩٨٥ در کنار بسون قرار می گیرد و نقش کوچکی در «مترو» بازی می کند. در١٩٨٨ موفقیت با بازی در فیلم «آبی بزرگ» ساخته بسون به سراغش می آید. این اولین نقش بزرگ رنو است. پخش جهانی فیلم باعث محبوبیت رنو می شود.

 

در این هنگام است که او همسرش ژنویو و دو فرزندش سندرا و مایکل را ترک می کند.

 

پس از «آبی بزرگ»  منتقدین او را کشف کردند. رنو در١٩٩١ بار دیگر در فیلمی از بسون- «زنی به نام نیکیا»- نقش کوچکی را بازی کرد، نقش آدم کشی به نام ویکتور که پلی برای رسیدن به نقش بزرگ کارنامه اش «لئون: حرفه ای» در ١٩٩٤ بود. اما قبل از آن در ١٩٩٣ در یک کمدی فرانسوی به نام «ملاقات کنندگان» در کنار کریستین کلاویه ظاهر شد . فیلم موفق ترین و پرفروش ترین محصول تاریخ سینمای فرانسه شد، اما به دلیل خصلت های بومی زیادی که داشت، نتوانست در خارج از فرانسه موفقیت زیادی کسب کند.

 

 

نمایش لئون در١٩٩٤ رنو را به میانه جریان فیلمسازی هالیوود پرتاب کرد. رنو در این فیلم بار دیگر نقش آدمکشی کرایه ای، اما حساس را بازی کرد که که از دختری ١٢ ساله(ناتالی پورتمن) محافظت میکرد. ٢٣ دقیقه از فیلم برای نمایش در آمریکا حذف شد، تا خشونت آن تلطیف شود.

هرچند منتقدان به دلیل شباهت های فیلم با «نیکیتا» چندان روی خوشی به فیلم نشان ندادند، اما تماشاگران تلاش بسون و رنو را برای ساختن داستان عاشقانه ای غیر عادی پسندیدند. سرانجام با پخش نسخه کامل فیلم روی دی.وی.دی در ٢٠٠٠ نظر منتقدین نیز عوض شد.

 

« بوسه فرانسوي (1995)» در كنار مگ ريان و كوين كلين ، « ماموريت غير ممكن ( 1996)»، در كنار تام كروز از جمله فيلم هاي امريكايي هستند که رنو در آنها نقش آفرینی کرده است.

در سال 1996 با همسر دومش ناتالی دسکیوکز (Nathalie Dyszkiewicz) ازدواج میکند و حاصل این ازدواج دو فرزند به نام تام و سرنا میباشد.

 

وقتی در١٩٩٧ با « قبر روزینا » به آمریکا برگشت و کوشید تا تماشاگران آمریکای را با ذوق و تبحر خود در زمینه نفش های کمدی جلب کند، موفق نشد. تماشاگران آمریکایی و البته بسیاری کشورهای دیگر، او را در گونه اکشن می خواستند.

بنابراین در١٩٩٨ در بازسازی آمریکایی «گودزیلا» بازی کرد، که تنها نقطه قوت فیلم، بازی او بود. در همین سال بخت بازی در کنار اسطوره بازی هالیوود ، رابرت د نیرو در فیلم « رونين» نصیب اش شد.

 

«رونین» هر چند در گیشه کمتر از«گودزیلا» سودآور بود، اما تبدیل به یکی از فیلم های مهم دهه نود شد . بعد از« گودزیلا» رنو دوباره به فرانسه بازگشت تا در قسمت دوم «ملاقات کنندگان» بازی کند. موفقیت تجاری فیلم و تلاش های رنو برای آشنا کردن تماشاگر آمریکایی با ذوق کمدی اش باعث شد تا در ٢٠٠١ نسخه بازسازی شده آمریکایی فیلم ساخته شود.

رنو در سال ٢٠٠٠ فیلم « رودخانه های سرخ» را بازی کرد، فیلمی پلیسی با استانداردهای هالیوود بر اساس کتابی از ژان کریستف گرانژه، موفق ترین نویسنده کتابیهای پلیس در فرانسه، که بازی رنو در نقش بازرس نیمان سهم عمده ای در موفقیت فیلم داشت.موفقیت فیلم در پخش جهانی باعث شد تا سه سال بعد، قسمت دوم آن با نام « فرشتگان نابودکننده» ساخته شود.

 

رنو در سال ٢٠٠٢ در کنار ژرار دپاردیو، اسطوره بازیگری در سینمای امروز فرانسه، قرار گرفت و حاصل آن یکی از بهترین کمدی های فرانسوی به نام «روبی و کوئنتین» بود. همچنین در سال 2005 با بازی در فیلم «ببر و برف» در کنار روبرتو بنینی کمدین ایتالیایی نقش یک شاعر عراقی را ایفا کرده است.

 

آخرین فیلمی که از رنو به نمایش در آمده است، «امپراتوری گرگ ها» نام دارد که باز هم بر اساس رمانی از گرانژه ساخته شده و رنو برای بازی در آن یک و نیم میلیون یورو دستمزد گرفته است.

 

رنو به تازگی بازی در نقش ژاندارم ژیلبر پانتون را در نسخه جدید «پلنگ صورتی»  به پایان رسانده و سرگرم بازی در نقش بازرس بزو فاش در فیلم «رمز داوینچی» بر اساس کتاب جنجالی و پرفروش دن براون است ،که در سال ٢٠٠٦ به نمایش در خواهد آمد.

 

او به زبانهای اسپانیایی - فرانسوی - انگلیسی و ایتالیایی صحبت میکند و فرزندان او هم اکنون ۲۲ - ۱۹ - ۳ و ۱ ساله هستند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 14  توسط کاوه  | 

 

تصمیم گرفتم که هر از چند گاه، اقدام به معرفی بیشتر، از افرادی را که با روبرتو بنینی همکاری نزدیکی داشته اند، بکنم. در همین راستا زندگینامه مختصری از  ژان رنو را در پست بعدی مشاهده خواهید کرد. ژان رنو در فیلم ببر و برف بازیگر نقش فواد شاعر عرب بوده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 12  توسط کاوه  | 

 

Rock Politik برنامه اي بود که در چهار قسمت از كانال RAI-UNO ایتالیا پخش شد. اين برنامه همانطور كه از نامش پیداست، یک برنامه انتقادی، سخریه و نصیحت گونه، مخلوط با موسیقی است که مجری معروف ایتالیایی آدریانو چلنتانو، اجرای آن را بر عهده داشت. ( در دهه 1950 وی به سبب شهرت ترانه هایش ملقب به الویس پریسلی ایتالیا شده بود).

در 27 اکتبر که سالروز تولد 53 سالگی روبرتو بنینی بود، از وی به عنوان مهمان دومین قسمت این برنامه دعوت شد، تا در باره آخرين فيلمش كه تم ضد جنگي دارد صحبت كند.

حضور بنيني در اين برنامه باعث رونق بيش از حد آن شد و پس از پايان برنامه، در میز گردی،  چند ساعت در باره موضوع آن بحث و گفتگو شد.

ابتدا آدریانو چلنتانو با نمایش آمارها نشان داد که ایتالیا برای آزادی بیان در رتبه 77 دنیا قرار دارد. یعنی بین بلغارستان و مغولستان، و بر لزوم آزادی بیان بیشتر در رسانه های ایتالیا تاکید کرد. سپس با ذکر مقدمه ای مبنی بر اینکه 27 اکتبر روز تولد هنرمندان و نام آوران بسیاری است، از روبرتو برای حضور در صحنه دعوت میکند.

 

 

 

در ابتدای برنامه، بنینی مدتها روی صحنه راه میرفت و به دنبال یک چیز بود تنها یک چیز: « از سال 2001 که سیلو برلوسکنی به نخست وزیری انتخاب شده، برای ایتالیا چه کرده است؟»

روبرتو و آدریانو در یک برنامه کمدی، شروع به نوشتن یک نامه معذرت خواهی به برلوسکنی شدند، و مدتها فکر کردند تا نکات مثبتی از وی را در این نامه بیاورند. بنینی حتی به یکی از دوستانش که برای حزب برلوسکنی کار میکند، تلفن کرد و از او کمک خواست اما جواب اونیز هیچ بود. اما بنینی یاداور شد که دوستش سعی میکند تا صبح بتواند چیزهایی پیدا کند. ( یعنی حتی همراهان برلوسکنی هم نتوانستند نکته مثبتی در مورد وی بیابند!)

بنینی در این برنامه نصیحتی به برلوسکنی میکند: « تو میتونی یه کمدین بشی. اونوقته که میتونی هرچی دلت بخواد بگی!»

سپس از تماشاگران میخواهد که ترانه ای را انتخاب کنند تا او و چلنتانو با هم اجرا کنند. چند تن ترانه La Coppia Pi Bella Del Mondo را پیشنهاد میکنند، و به علت اینکه این ترانه را باید زوج زن ومرد اجرا کنند، چلنتانو با آن مخالفت میکند، اما وقتی بنینی میگوید که او نقش زن را اجرا خواهد کرد، چاره ای جز موافقت پیدا نمیکند.

بنینی سپس بدین منظور رو به  مجری زن برنامه، لوئیزا ( خواننده و بازیگر نسبتا سرشناس ایتالیایی) میکند و از وی درخواست میکند که لباسهایش را به او قرض دهد.

 

 

 

خوب اين چندمين بار است كه روبرتو بنيني در يک مراسم عمومي لباسهایش را در میاورد و این کارهای عجیب او برای بینندگانش عادی شده است. پس از تعويض لباس بنینی با لباس زنانه شروع به رقصیدن و خواندن آواز همراه با آدريانو چلنتانيو میکند.

حضور بنینی در برنامه راک پلتیک رکوردها را شکست و با دوازده و نیم میلیون بیننده ایتالیایی چهل و نه درصد بییندگان، در آن ساعت را به خود جلب کرد.

 

برای مطالعه بیشتر سری به اینجا بزنید:

 

http://www.time.com/time/europe/magazine/article/0,13005,901051107-1124240,00.html?promoid=rss_world

 

 

 

ترانه La Coppia Pi Bella Del Mondo در حقیقت یکی از ترانه های موفق آدریانو چلنتانیو است که در دهه شصت آن را اجرا کرده است. در ادامه متن و ترجمه این آهنگ را ملاحظه میکنید.

 

La Coppia Pi Bella Del Mondo

 

Lei:

Mi piace ogni cosa

di quello che fai

se pure mi tratti

un po' da bambina...

 

Lui:

Ti credi già donna,

ma tu non lo sei.

Sei forte per questo,

così tu mi vai!

Siamo la coppia più bella del mondo

e ci dispiace per gli altri

che sono tristi e sono tristi

perché non sanno più cos'è l'amor!

Il vero amore

Per sempre uniti dal cielo,

nessuno in terra, anche se vuole,

può separarlo mai... l'ha detto lui!

Siamo la coppia più bella del mondo

e ci dispiace per gli altri

che sono tristi perché non sanno

il vero amore cos'è!

 

Lei:

Se tu ti stancassi

un giorno di me

ricordati sempre

di quella bambina...

 

Lui:

Nemmeno un minuto

lasciarti potrei.

Sei forte per questo,

così tu mi vai!

Siamo la coppia più bella del mondo

e ci dispiace per gli altri

che sono tristi e sono tristi

perché non sanno più cos'è l'amor!

Il vero amore

 

 

 

 

زوج خوشبخت دنیا

 

زن ( روبرتو ):

تو را به هر آنچه که

می خواهی التماس میکنم

با من مهربان باش،

همانگونه که با آن کودکی…

 

مرد( آدریانو):

تو ادعای بانو بودن میکنی،

اما آنگونه نیستی.

برای اینکه اینگونه باشی به سمت من بیا.

ما زوج خوشبخت دنیا هستیم،

و برای دیگران متاسفیم،

که غمگین اند و ناراحت،

زیرا عشق را درک نکرده اند،

عشق واقعی را.

 

هیچکس زمینی نخواهد ماند،

و همه دلبستگی آسمانی جاوید خواهند داشت،

اگر هیچگاه از هم جدا نشویم و بگویی:

ما زوج خوشبخت دنیا هستیم،

و برای دیگران متاسفیم،

که غمگین اند زیرا

عشق واقعی را درک نکرده اند.

 

زن:

اگر تنها یک روزت

را با من بگذرانی،

آن روز همواره یاد آن کودک را،

در تو زنده خواهد کرد.

 

مرد:

حتی یک لحظه هم

نمیتوانم تو را ترک کنم.

برای اینکه اینگونه باشی به سمت من بیا

ما زوج خوشبخت دنیا هستیم

و برای دیگران متاسفیم،

که غمگین اند و ناراحت،

زیرا عشق را درک نکرده اند

" عشق واقعی را"

 

از اين آدرس ميتوانيد آهنگ اصلي را دانلود كنيد:

 

http://www.grammy.ru/index1.php?act=dl&id=63522

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 12  توسط کاوه  | 

 

فدریکو فلینی از زبان روبرتو بنینی:

« فلینی و بونوئل کسانی بودند که زندگی مرا عوض کردند. من همواره مدیون آنها هستم. فلینی برای من همیشه زنده است. هنگامی که فیلم « صدای ماه» را میساختیم، اعلب اوقات او را میدیدم. من شیفته او بودم. او برایم مانند یک مادر بود. مانند درخت تنومندی تکیه گاهم بود. کار کردن با او بسیار لذت بخش بود. قبل از فیلمبرداری همه ساکت و آرام بودند، حتی صدای وز وز مگس هم شنیده نمیشد. اما با گفتن Action او، یکباره همه شروع به داد و فریاد میکردند و بازیگران با تمام نیرو نقش خود را ایفا میکردند. شما با تمام وجود عاشق فیلم میشدید.درست برعکس من.
سپس در هنگام دوبله فیلم، او میتوانست همه چیز را عوض کند. او عاشق دوبله بود. مثلا در صحنه ای که من گفته بودم: "میتونم آب بخورم؟" در هنگام دوبله به من میگفت، بگو "خیلی دوست دارم!".
او یک شعبده باز واقعی بود و دوست داشت همه چیز را عوض کند. من برای بار دوم در زندگی احساس میکردم که وردست یک شعیده باز شده ام.


هنگامی که برای اولین بار یکی از فیلمهای فلینی را دیدم، از سینما بیرون آمدم و تصمیم گرفتم یک وکیل بشوم. با خود فکر میکردم چگونه امکان دارد، فیلمی به این زیبایی ساخت؟! اما او کمک زیادی به من کرد. واقعا دنیا بدون افرادی مانند فلینی چطور میشد؟
مدت بیست سال بود که فلینی را میشناختم، هرگاه که فیلمی را تمام میکرد با من تماس میگرفت و میگفت: " روبرتو من میخوام یه فیلمی با تو بسازم، واسه امتحان کمی نقش بازی کن." سپس لباس زنانه ای تن من میکرد و میگفت "حالا کمی نقش بازی کن!" بعد میپرسید: " تو چند سالته؟" و وقتی میگفتم سی سال میگفت: " آه متاسفم من یه آدم هفتاد ساله میخوام! معذرت میخوام، اشتباه کردم، من یه زن میخوام!". برای بیست سال این ماجرا تکرار میشد و او هربار میگفت: " من یه سگ میخوام، یه زن یا آدم مسن تر." »

روبرتو بنینی از زبان فدریکو فلینی:

پیرینو دلقک سیرکی بود که در دوران کودکی فلینی٬ او را مفتون خود کرده بود. فلینی در این مورد میگوید:

« در تمام فیلمهایم سعی کرده ام پیرینوی دلقک را یاد آوری کنم و او را به خاطر تماشاگران بیاورم. مثلا ریچارد بیزهارت، در نقش دیوانه فیلم جاده تکریمی بود از این دلقک کوچک سیرکهای روستایی که مثل همه هنرمندان واقعی سیرک بندباز و اسب سوار هم بود.
در فیلم صدای ماه (1990) پس از آن همه جستجو سرانجام پیرینو را پیدا کردم. خودش، خود خودش را، سبک، بامزه، غرق در رویا، اسرارآمیز، رقاص، استاد پانتومیم. آدم را در عین خنده به گریه می اندازد. جذابیت شخصیت های افسانه ای و ابداعات بزرگ ادبی را دارد. هر منظره ای را اعتبار میبخشد و می تواند در هریک از آنها باشد، دوست دیوها و شاهزاده ها و قورباغه های گویاست. مثل پینوکیوست، مثل جیوانین نترس است. حالا به شما خواهم گفت او کیست: روبرتو بنینی»


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384ساعت 10  توسط کاوه  | 


چند روزی بیشتر به آغاز سال نوی میلادی باقی نمانده است، به این بهانه مروری داریم به اخبار مربوط به روبرتوبنینی در سالی که گذشت:

17 سپتامبر 2005 

La Notte Bianca به معنای شب سفید یا به عبارتی دیگر شب بیداران، مراسمی است که امسال برای سومین سال متوالی در ایتالیا برگزار شد. در این مراسم هنرمندان ایتالیایی با اهداف خیر خواهانه، به طور رایگان، در فضای آزاد از شب تا صبح اقدام به اجرای برنامه های مختلف میپردازند. امسال این مراسم در 17 سپتامبر  در پنج نقطه از شهر رم، در حالی که مردم در زیر باران نظاره گر اجرای برنامه ها بودند، برگزارشد.

 

 منطقه یک که در مرکز شهر قرار داشت، شاهد حضور روبرتو بنيني جهت افتتاحيه اين جشن بود.  وی در این برنامه بنا به رسم همیشگیش  شروع به انتقاد و هجو دولت سیلویو برلسکنی پرداخت، سپس برنامه خود را با دکلمه فصل پنجم کتاب دوزخ دانته آلیگیری شاعر ایتالیایی که قبلا در موضوع فستیوال شیکاگو، در مورد او صحبت کردیم، برنامه خود را به پایان رساند.

  

 

14 اکتبر 2005
چند روز قبل، هنگامی که سیلویو برلسکنی نخست وزیر ایتالیا با تصویب بخشنامه ای اقدام به کاهش 35 درصدی بودجه  جشنواره ونیز کرد، با مخالفت شدید روبرتوبنینی روبرو شد. وی در صحبتهایش متذکر شد که اقدامهای این چنینی از طرف دولت، باعث نابودی سینما و تئاتر ایتالیا میشود و هزاران شركت و شغل وابسته به ورشكستگي كشيده میشود.

  

در 14 اکتبر که همزمان با افتتاحیه آخرین فیلم بنینی «ببر و برف» بود، وی در اعتراض به اين عمل با جمع كردن هزاران نفر از طرفدارانش سينما ها را به اعتصاب كشاند. و اكران اين فيلم يك روز به عقب افتاد.
اينم منبع خبر:

http://www.gulf-daily-news.com/Story.asp?Article=124424&Sn=BUSI&IssueID=28209


15 اکتبر 2005
مصاحبه کوتاه اخبار سراسری تلوزیون ایتالیا با روبرتو بنینی در مورد آخرین فیلمش که به طور زنده پخش میشد، حدود 5 دقیقه به درازا کشید و تمام بینندگان را شگفت زده کرد.
داستان از این قرار بود که وقتی خبرنگار بینوا با وی در مورد فیلم گفتگو میکرد، بنینی به پشت خبرنگار میپرد و به شوخی فریاد میزند: برلسکنی استفا داده است ، و در همین حین شروع به درآورد پیراهنش میکند و آن را روی دوش خبرنگار میاندازد.
اين هم متن اصلی :

http://www.contactmusic.com/new/xmlfeed.nsf/mndwebpages/benigni performs live striptease on news show


27 اکتبر 2005
پنجاه و سومین سالروز تولد روبرتو بنینی و حضور وی در برنامه راک پلتیک.  در مورد این برنامه به جای خود توضیح بیشتری خواهم داد.

  

13 نوامبر 2005

 


Domenica In-Ieri, oggi, domani به معنای یکشنبه در گذشته، حال و آینده، برنامه ای است که با مجری گری پیپو بااودو (همان مجری سن رمو) مدتی است که از کانال RAI-UNO پخش میشود. این برنامه در شبهای یکشنبه پخش میشود و شامل برنامه های مختلفی از جمله گفتگو با هنرمندان و بازیگران میباشد. روبرتو بنینی مهمان قسمت دوم این برنامه در 13 نوامبر بود که پس از گفتگویی در مورد فیلم « ببر و برف »، شروع به اجرای آهنگ معروفش « Quanto t'ho Amato  چقدر به تو عشق میورزم» میکند، که قبلا این ترانه را در موضوع فستیوال سن رنو خدمتتان معرفی کرده بودم.

 

28 نوامبر 2005

 

مراسم رسمی و سنگین اهدای جایزه سینمایی «ویکتوریا دسیکا» که در کاخ ریاست جمهوری اجرا میشد، امسال با حضور روبرتو بنینی به یک مراسم کمدی تبدیل شد. در این مراسم «کارلو آزیلیو چیامپی» رئیس جمهور ایتالیا بالاترین نشان ویژه شهروندان را به روبرتو بنینی اهدا کرد.

با اعلام نام بنینی او جست وخیزکنان به سمت رئیس جمهور میرود و مقابلش زانو میزند، سپس سعی میکند که مدال خودش را به گردن رئیس جمهور بیاندازد. سپس با همه اطرافیان وی روبوسی کرده و دست میدهد، از جمله با نگهبانان گارد ویژه که حق تکان خوردن ندارند. سپس با اظهار اینکه دوسال پیش که جایزه «ویکتوریا دسیکا» را برده است،  آن را گم کرده، یکی از جایزه ها را برای خودش برمیدارد.

پس از مدتی وقتی به علت اشتباهی که در دادن مدال به وی انجام شده بود، نامش را دوباره میخوانند، برای پس دادن مدال پیش میاید و همان اعمال قبل را تکرار میکند.

ویکتوریا دسیکا کارگردان و بازیگر ایتالیایی است که چندین فیلم با ارزش در سالهای 1940 تا 1950 ساخته است. و جایزه دسیکا همه ساله به سینماگران ایتالیایی اهدا میشود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 23  توسط کاوه  | 

 

Non ci resta che piangere

جز گریه کاری نمانده

 

 

کارگردان : روبرتو بنینی، ماسیمو تروسی

فیلمنامه : روبرتو بنینی، جوزفه برتولچی و ماسیمو تروسی

کمدی محصول 1984 ایتالیا

مدت فیلم : 107 دقیقه

موزیک : پینو دوناجیو

بازیگران : روبرتو بنینی، ماسیمو تروسی، آماندا سندریل، کارلو مونی

 

 

 

 

این فیلم داستان دو مردی است که به طور اتفاقی از زمان حاضر به سال 1492 سفرمیکنند. ساوریو (روبرتو بنینی) معلم مدرسه ابتدایی و ماریو (ماسیمو تروسی) نیز سرایدار مدرسه است. به دنبال یک باران توفانی، این دو که هنگام رانندگی در اطراف ایتالیا گم شده اند، به سال 1492 میروند. ساوریو از این موضوع بسیار خوشحال و علاقمند است، اما ماریو نگران است و فقط در جستجوی راهی برای بازگشت به خانه است تا اینکه با خانم پیا (آماندا سندریل) آشنا میشود.

ساوریو پیشنهاد میکند که اگر آنها از سفر اکتشافی کریستف کلمب در اسپانیا به دنبال دنیای جدید جلوگیری کنند، آمریکا کشف نمیشود و سرخپوستان آمریکا مورد ظلم واقع نمی شوند. بر همین اساس ساوریو به لئونارد داوینچی طرز ساخت فطار و ماشینهای مدرن را یاد میدهد.

 

 

«کاری جز گریه نمانده» دومین تجربه بنینی در کارگردانی است. شوخی های فیلم اغلب کلامی است و صحنه های زیادی از کمدی فیزیکی بنینی در این فیلم دیده نمیشود. این کمدی برای ایتالیایی زبانها بسیار جالب و خنده دار است، زیرا در آن نوع نگرش ناپلیها و فلورانسیها به زندگی مورد هجو قرار میگیرد، که برای یک تماشگر خارجی چندان لطفی ندارد و صرفا یک سرگرمی یکی  دو ساعته محسوب میشود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 13  توسط کاوه  | 

 

IL Piccolo diavolo
شیطان کوچک

 

کارگردان : روبرتو بنینی
فیلمنامه : روبرتو بنینی و جوزفه برتولچی
کمدی محصول 1988 ایتالیا
مدت فیلم : 101 دقیقه
موزیک : اوان لوری
بازیگران : روبرتو بنینی، والتر متئو، نیکلتا براسکی، جان لوری

   

در این فیلم کمدی، والتر متئو یک پدر روحانی آمریکایی به نام موریس است که اقدام به جن گیری از زنی فربه میکند. اما جودیتا (روبرتو بنینی)، جنی که از بدن این زن آزاد میشود، مشکلات زیادی برایش فراهم میکند.جودیتا،  اولین بار است که پا به این دنیا گذاشته است و شروع به تجربه لذات کوچک دنیوی میکند، چشیدن مزه سیگار و شراب ، رقص با یک عروسک، عشق و چیزهای دیگر که همه اینها زیر نظر دید کنجکاو والتر متئو اتفاق میافتد، که او را به این دنیا آورده است.

این شیطان بامزه خودخواه به سخن گفتنهای نامفهوم علاقه زیادی دارد وسایه وار کشیش بینوا را همه جا تعقیب میکند و مانع از رابطه عاشقانه او با پاتریشیای(استفانیا سندریل) زیبا میشود.

موریس در ادامه متوجه میشود که نینا (نیکلتا براسکی) و کاساتلی(جان لوری) دیوهایی هستند که برای بازگرداندن جودیتای خودسر فرستاده شده اند.همراهی والترمتئو و روبرتو بنینی در این فیلم لحظات خنده آور زیادی را پدید آورده است. صحنه های تبدیل کردن کلیسا به یک سالن نمایش مد لباس از صحنه های بیاد ماندنی فیلم میباشد.

 


این فیلم در حقیقت اولین قدم روبرتو بنینی در جهانی کردن آثارش میباشد. آشنایی روبرتو بنینی با جیم جارموش که منجر به بازی در فیلم مغلوب قانون در سال 1986 شد، هر چند از نظر تجاری برای بنینی موفقیت بزرگی نبود، اما این تجربه باعث استفاده وی از عوامل و بازیگران بین المللی در فیلمهای آینده اش شد. در فیلم شیطان کوچک بازیگران امریکایی مانند والتر متئو و جان لوری (بازیگر نقش جان در فیلم مغلوب قانون) حضور دارند و فیلمبردار آن نیز روبی مولر که فیلمبردار اغلب آثار جیم جارموش بوده است، میباشد و موزیک آن را هم اوان لوری آمریکایی ساخته است. هر چند متاسفانه با وجود همه این عوامل تاکنون این فیلم به زبان انگلیسی دوبله نشده و هیچ زیرنویس انگلیسی از آن منتشر نشده است. در هر صورت محصول نهایی فیلم کمدی است که با داستانی نو موجب خنده تماشاگران در اغلب موارد میشود.


+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 11  توسط کاوه  | 


گزیده ای از صحبتهای مختلف جیم جارموش در مورد فیلم شب روی زمین:

- چه جوری شهرهای تو فیلم رو انتخاب کردی؟

« راستشو بخوای یه فیلمنامه برای یه فیلم دیگه نوشته بودم، ولی نتونستم کار رو جور کنم و خیلی دلسرد شده بودم و احساس آدمی رو داشتم که بهش خیانت شده باشه و توطئه هایی بر علیه اش در جریانه، پس فکر کردم گور پدرشون و میشینم خیلی تند یه چیز دیگه مینویسم. شب روی زمین رو در حدود هشت روز نوشتم و چیزی که تو فکرم بود این بود که : دوستایی هستن که دلم میخواد باهاشون کارکنم و دوستایی هستن که دلم میخواد ببینمشون و باید چیزی بنویسم که منو وادار کنه باهاشون کار کنم و ببینمشون. افرادی مثل روبرتو بنینی، اساک د بنکوله، همه بازیگرای اپیزود فنلاندی و جینا رولندز. شهرها در واقع بر حسب بازیگرایی که میخواستم باهاشون کار کنم، یا آدمهایی که میخواستم ببینمشون انتخاب شدن، خیلی حساب شده نبود. فقط میخواستم کاری بکنم. چون از اون پروژه ای که نتونستم انجامش بدم خیلی سر خورده شده بودم.»

- فیلمبرداری از درون یک تاکسی در تمام وقت! با این همه محدودیتی که برای خودت ایجاد کردی، باید فیلم سختی بوده باشه؟

« خیلی مسخره بود. فیلم رو واقعا سریع نوشتم و به خودم میگفتم: " این چیز راحتی خواهد بود و خیلی سریع میسازمش."، بعد موقع مراحل پیش تولید، بعد از اینکه فهمیدم " ای بابا این فیلمه در چهار کشور مختلفه و در پنج شهر متفاوت و همش تو تاکسی!"، ترس ورم داشت. فیلمبرداری داخل یه ماشین واقعا مشکله و هرکی یه فیلم با صحنه های داخلی در یه ماشین ساخته، بهت میگه که هیچ وقت این کار رو تکرار نکن.

من عوامل رو تو ماشینها حبس کرده بودم، چون یه چیزایی روی بدنه ماشین ساخته بودیم که لوازم نور پردازی رو روشون سوار میکردیم. اگه یکی میخواست بیاد بیرون و بره توالت، یه کابوس بزرگ بود. مجبور بودیم شیشه ها رو پایین بکشیم و براشون ساندویچ بندازیم تا زنده بمونن.

تو بعضی نماها وقتی ماشین رو بکسل میکردیم، مجبور شدیم موتور رو در بیاریم، تا جا برای دوربین باز بشه. ما روی ماشین بودیم و کار میکردیم و دما هم 14 درجه زیر صفر بود. خیلی سرد بود و ما تمام شب رو در فضای آزاد کار میکردیم. واقعا فیلم راحتی نبود. خودمو گول زده بودم وقتی میگفتم: " کاری نداره، داستانها کوچیکه و چندتا شخصیت بیشتر نیستن. "، جهنمی بود! »

- جارموش درباره نقش روبرتو بنینی در فیلم میگوید:

«اون کلا آدم بامزه ایه. تو زندگی واقعی مثل یه آدم وحشی میمونه. خیلی از جیزایی رو که تو شب روی زمین انجام دادیم، چیزایی بود که درباره شون صحبت میکردیم یا انجام میدادیم. یه بار دوماه تو رم باهاش بودم. یه شب  باهم رفتیم بیرون و تو راه برگشت به خونه، سعی میکرد ازمسیرهایی برگرده که همش خلاف و یه طرفه بودن. سر هر تقاطع چراغ میزد و بوق میزد. چند دفعه تقریبا نزدیک بود کشته بشیم. اون بازی رو خیلی دوست داشت. ایتالیایی ها به خیابون یه طرفه میگن سنسو اونیکو و روبرتو بهم میگفت : "حالا جیم، میخوای سنسو اونیکو بازی کنیم؟" و من از وحشت سر هر تقاطع که میرسیدیم اشهدمو میخوندم.
تو فیلم اون ازهمه بازیگرا بیشتر بداهه سازی میکرد. یادم میاد داشتیم به برداشت خیلی مهم رو میگرفتیم، ولی پنج دقیقه طول کشید. بعد از برداشت گفتم: " روبرتوخیلی جالب بود، ولی باید حدود دو دقیقه و نیم باشه."  و اونم گفت: "مشکلی نیست، دوباره انجامش میدم." و اینبار حدود هشت دقیقه طول کشید!»

برای نوشتن این یاد داشت از کتاب قهوه و سیگار با جیم جارموش ٬ انتشارات اهورا ۱۳۸۴ استفاده شده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 14  توسط کاوه  | 

 

Night on Earth

شب روي زمين

 

كارگردان:جيم جارموش

بازيگران:وينونا رايدر, جينا رولندز,روبرتو بنيني,آرمين مولر اشتال...

فیلمنامه : جیم جارموش

موسیقی: تام ویتس

محصول 1991

129 دقیقه رنگی

 

  

 

جارموش پس از ساخت فیلم قطار اسرار آمیز در سال 1989 در سال ۱۹۹1 بازهم به ساخت فیلم اپیزودی دیگری روی میاورد. شب  روى زمين  فيلم پنج اپيزودى است که داستان هاى مختلف آن در ۵ شهر جهان و بين راننده و مسافر يك تاكسی، همگی در زمانی واحد و در یک شب روی میدهد.

 

جارموش پنج شهر لس آنجلس, نيو يورك, پاريس, رم و هلسينكي را براي داستانهايش بر گزيده است و در هر يك از اين شهرها با توجه به مشخصه هاي آن شهر داستانی را به صورت سبك, عصبي , شاعرانه, طنزآميز و سياه روایت کرده است. جارموش در این فیلم  مضامين شناخته شده ترش را همچون فرهنگ و هويت را با موضوعاتي چون ستاره سينما شدن, عشق و رنج كشيدن تلفيق كرده است.

 

در داستان اول  کرکی (وينونا رايدر) يك تعميركار و راننده تاكسي است كه مسافرش يك ستاره سينماست. او زندگي آرام خودش را به دردسرهاي ستاره شدن ترجيح مي دهد.

 

در قسمت دوم راننده تاكسي مهاجري از اروپاي شرقي و مسافر يك سياهپوست است كه در آن جاي راننده و مسافر عوض مي شود.(تم مورد علاقه جارموش در مورد هويت).

 

قسمت بعدی نشان میدهد که افراد نابينا بهتر از همه مي بينند. يك راننده اهل ساحل عاج و يك مسافر سفيد نابينا. پس از پياده شدن راننده به او مي گويد كه مواظب جلوي پايت باش و او جواب مي دهد كه خودت مواظب باش! و بعد راننده پس از چند لحظه تصادف مي كند.

 

در داستان چهارم  جینو (روبرتو بنيني)  بدون توجه به حال مسافرش كه يك كشيش است داستان گناهش را مي گويد. وقتي داستان تمام مي شود كشيش مرده. راننده او را روي يك نيمكت شهري رها مي كند.اين داستان بخوبي نمايانگر جامعه بشدت مذهبي رمي است .جايي كه دوستان راننده دو فاحشه خياباني هستند و زن و مردي بي توجه به ديگران در خيابان با هم عشق بازي مي كنند.

 

داستان پنجم داستان ساده غم است. مسافران داستاني هجو آميز و غم انگيز دارند: مردي از كار اخراج شده, ماشينش را دزديده اند, دختر مجردش باردار شده و زنش هم او را بيرون کرده است. راننده هم داستان غم انگيزتري دارد. نكته جالب و طنز در نامگذاري مسافران به نامهاي آكي و ميكا(برادران كوريسماكي كارگردانان فنلاندي) مي باشد.

 

جارموش در این فيلم با پرداخت به انواع مختلف كمدي, طنز و تراژدي در كشورهاي مختلف,داستان يك شب ساده بر روي زمين را نقل کرده است.

  

این هم متن ترانه زیبای بازگشت به دنیای خوب قدیمی از فیلم شب روي زمين با صدای عجیب و غریب تام ویتس :

 

When I was a boy, the moon was a pearl the sun a yellow gold.

But when I was a man, the wind blew cold the hills were upside down.

But now that I have gone from here there's no place I'd rather be

than to float my chances on the tide Back in the good old world.

On October's last I'll fly back home rolling down winding way.

Scare crows are all dressed in rags out at the edge of the field I lay

and all I've got's a pocket full of flowers on my grave.

Oh but summer is gone I remember it best

Back in the good old world.

  

هنگامی که کودکی بودم ماه برایم یک مروارید بود، خورشید یک طلای زرد.

اما زمانی که بزرگ شدم، باد به سردی میوزید و بلندیها سرنگون شده بودند.

اما حالا که من از اینجا رفته ام ، جای بهتری پیدا نمیکنم،

که شانس باز گشتن به دنیای خوب قدیمی رابه من دهد.

در پایان اکتبر به سوی خانه پرواز کردم، از راهی نفس گیر سرازیر شدم.

کلاغهای هراسان ژنده پوش در کنار مزرعه ای که من خوابیده بودم نشسته بودند،

و تنها چیزی که یافتم یک دسته گل روی مزارم بود.

آه، تابستان گذشته اما من آنرا به خوبی به یاد دارم.

بازگشت به دنیای خوب قدیمی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 11  توسط کاوه  | 


این فیلم سیاه و سفید، کارتونی، ریتمیک، خنده دار و آرام دیگری از جارموش  است که درباره پریشانی ونا رضایتی است و این بار در نیوارلیانز نورانی و خیال انگیز توسط روبی مولر فیلمبرداری شده است. با برداشتهای بلند و آرام جارموشی و بدون نماهای نقطه نظر و برشهای سریع. جارموش میگوید که برداشتهای بلند که با سبک تصویر پرستی و جنون اطلاعات متداول فیلمهای سینمایی و تلوزیونی و ویدئوهای راک بسیار متفاوت است، موجب تغییر در نحوه تفکر تماشاگر در آنچه که میبیند میشود. چون به او گفته نمیشود که به چه چیز بنگرد و او حق انتخاب دارد.
او در مورد انتخاب روبرتو بنینی برای این فیلم میگوید:

 

«ایتالیایی ها آدمایی خیلی صمیمی، خیال پرداز و احساساتین. چشم اندازهای زیادی از ایتالیا، بخصوص توسکانی، تخیل منو به کار میندازن و روبرتو یه توسکان واقعیه که اولین بار توسط یه دوست ایتالیایی باهاش آشنا شدم. اون موقع داشتم شخصیت های جان وتام ویتس رو مینوشتم، ولی هنوز داستانی نداشتم و به محض اینکه روبرتو رو دیدم شروع کردم به جمع آوری نکته هایی برای نقشش تو فیلم. اون قبل از ساخت این فیلم، انگلیسی نمی دونست، پس درگیری اون با زبان تو فیلم واقعیه، گرچه در آخر مجبور شدم جلوشو بگیرم، چون اونقدر انگلیسی رو سریع یاد میگرفت که یکدستی فیلم از بین میرفت، و من گاهی مجبور شدم بهش دروغ بگم و تلفظ نادرست بعضی از لغتها رو بهش یاد بدم.
ما حقه های زیادی بهش زدیم، بهش چیزای غلط یاد دادیم. مثلن میگفتیم فندک زدن به معنای جیش کردنه. اون معنی صحیح رو نمیدونست و تا سالها بعد هم نفهمید. اما بعد که متوجه شد تلافیش رو سر جان تو جشنواره کن در اورد. وقتی خبرنگارای ایتالیایی که انگلیسی بلد نبودن با جان مصاحبه میکردن سوال کردن که چه جوری بازیگر شدی؟ و روبرتو این جوری ترجمه میکنه: " نمیدونم چرا اما اونا میخوان بدونن صبحونه چی خوردی؟" و جان جواب میده بیکن و تخم مرغ!»

 

 

به طور کلی جارموش با دوبله شدن فیلمهایش مخالف است، اما با دوبله این فیلم به فرانسه موافقت میکند، به شرطی که روبرتو به جای خودش صحبت کند. در این مورد میگوید:

 

«هنوز نسخه دوبله به فرانسه رو ندیدم و نمی خوام ببینم مگه فقط به خاطر روبرتو، دوست دارم فرانسه صحبت کردن روبرتو رو گوش کنم. چون روبرتو فرانسه رو درست مثل انگلیسی بامزه تلفظ میکنه.»

 

همانطور که قبلا صحبت شد این فیلم در اصل بر اساس بازی روبرتو بنینی ساخته شد، توضیحات جارموش در این زمینه را بخوانید:

 

« روبرتو در یاد گرفتن زبان خیلی پشتکار داره. کمدی اون در ایتالیا بر پایه زبانه. از زبان مثل یه اسلحه استفاده میکنه، مثل یک مسلسل تندتند حرف میزنه، با تلفظ ها بازی میکنه. به همین خاطر مغلوب قانون برای اون یه چیز متفاوت بود وچیزیکه فیلم در نهایت درباره اون بود این بود که این عنصر اصلی ارتباط از روبرتو گرفته شده. اون آدمی فعال و قویه. ولی زبان نقطه قوتشه و براش سخته که بخواد سعی کنه بدون اون کارکنه. روبرتو از این ایده خیلی خوشش میومد.»

 

 

در این فیلم جارموش با بقیه در یک زندان واقعی بودند بدون اینکه نگهبانها بدون که اونا زندانی واقعی نیستند. جارموش در این مورد میگه:

 

«من و روبرتو تو یک سلول بودیم و تام و جان تو یه سلول دیگه. خیلی ترسناک بود،باید هر کاری میگفتن انجام میدادیم و خیلی از رفتار خشن نگهبانها و زندانیها ترسیده بودیم. تام وجان واقعا از این تجربه ترسیده بودن منم همینطور اما این قضیه اصلن تاثیری روی روبرتو نداشت و فکر میکرد که کل این ایده بی فایدس و فقط با من در مورد چیزایی مثل این صحبت میکرد:
"خوب این خیلی جالبه ولی .. امشب کدوم رستوران میریم من لینگولی آل دنت رو ترجیح میدم."»

برای نوشتن این یاد داشت از کتاب قهوه و سیگار با جیم جارموش ٬ انتشارات اهورا ۱۳۸۴ استفاده شده است.


+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 15  توسط کاوه  | 

 

Dawn by Law
مغلوب قانون

کارگردان: جیم جارموش
فیلمنامه: جیم جارموش
بازیگران: روبرتو بنینی، تام ویتس، جان لوری، نیکلتا براسکی
موسیقی: جان لوری
محصول 1986
107 دقیقه سیاه و سفید


افتاده بوسیله قانون، زمین خورده قانون، مغلوب قانون و دوستی اجباری... اسامی مختلفی هستند که برای این فیلم ترجمه شده اند، شما از هرکدوم که خوشتون اومد اونو انتخاب کنید.
این فیلم درباره زندگی است که جیم جارموش در سال 1986 اونرو ساخته، و خواسته نشون بده که زندگی زاییده لحظاته و چگونه هر لحظه تو زندگی میتونه یه تجربه برای آدما باشه. لحظاتی که با دوست تون صحبت میکنید یا لحظاتی که در حال خوردن هستید همه به یک اندازه ارزش دارند.


تصاویر هالیودی معمولا چیزهای ثابتی رو به ما نشون میدن چون فقط هدفشون اینه: چطوری پول در بیاریم؟

بینندگان فیلمهای هالیودی همیشه منتظر وقوع یک اتفاق هستند، معمولا انفجارهای زیاد، تعقیب وگریز یا صحنه های خنده داری که هنرپیشه اصلی دیگرون رو دست میدازه.


خوب با این حساب فیلم Down By Law با این اصول کیلومترها فاصله داره، چون اصلا درباره چیزی صحبت نمیکنه ( حداقل در یک برداشت سطحی). اون در باره زندگی کردنه و اینکه مردم چگونه زندگیشون رو با چیزهای با معنا یا بی معنی پر میکنند.


فیلم Down By Law به صورت سیاه و سفید ساخته شده و در این فیلم جارموش خواسته ما رو با زندگی سه مرد آشنا کنه. زک (تام ویتس) یک DJ بخت برگشته، جک (جان لوری) یک دلال محبت ( لفظ اصلیش کمی بی ادبیه) که زیاد به کارش علاقه نشون نمیده و روبرتو (روبرتو بنینی) که توضیحش کمی سخته، احتمالا یک توریست ایتالیایی که از گروهش جا مونده و چند کلمه انگلیسی بیشتر بلد نیست.

جک و زک هر کدوم جداگانه به اتهام جنایت به زندان میافتند، و به یک سلول. روشی که جارموش برای گذشت زمان تو سلول نشون میده خیلی جالبه. اونا هیچ وقت از سلول بیرون نمیان، خوردن و خوابیدن اونا نشون داده نمیشه. بیننده فقط با چوب خطهایی که اونا به دیوار میکشند، گذشت زمان رو حس میکنه.
بزودی روبرتو به اونها ملحق میشه، کسی که بعد از تقلب در بازی ورق تو یه درگیری مردی رو با توپ بیلیارد از پا دراورده. اون پر از انرژیه و یه دفتر یادادشت داره که توش کلمات و اصطلاحات انگلیسی رو نوشته.

وقتی روبرتو وارد سلول میشه خنده رو با خودش میاره و بینندگان هم همراه با جک وزک زندگی تو یه سلول تنگ، همراه با حرکات خنده اوریک ایتالیایی رو تجربه میکنن. روبرتو فرد خوشبینیه که نه تنها روحیه جک و زک رو عوض میکنه بلکه وقتی ترانه بستنی رو میخونه کل زندان رو هم به هم میریزه (I scream, You scream, We all scream, for ice cream)

و در حالی که ما هنوز چیز زیادی درباره روبرتو نمیدونیم او راه فرار از زندان رو پیدا میکنه و اونا از زندان فرار میکنن.
خوب شاید فکر کنید اینم مثل بقیه فیلمهاییه که فرار زندانیها از زندون رو نشون میده اما نه اصلا این طور نیست، چون چگونگی فرار زندانیها اصلا نشون داده نمیشه و شما فقط میبینید که اونا آزاد شدند. در واقع آزاد شدن اونا رو به معنای پیدا کردن فرصتی دوباره برای زندگی میشه تفسیر کرد.

جارموش در واقع این فیلم رو با تصاویر پر کرده، تصاویری که چگونگی ارتباط پیدا کردن شخصیتها باهم رو نشون میده و موزیک مهمترین نقش رو در این ارتباط داره (زک به هر حال تو این فیلم یه DJ هستش). موسیقی در واقع بستر ارتباطی شخصیتهای فیلم محسوب میشه.
صحنه های زندان در حقیقت گذشت زمان رو نشون میده . در زندان زمان خیلی آهسته میگذره و در واقع ما هیچوقت از زندان فاصله نمیگیریم و زندان ظاهرا یه نمادی برای زندگیه. برای بیشتر ما زندگی مجموعه لحظاتیه که بعضیشون با اهمیت هستند و بعضیشون نه.
به نظر من جارموش خواسته تو این فیلم نشون بده که هر لحظه جزو زندگی ماست و هیچ کدوم بی ارزش نیستن. خواسته نشون بده که زندگی داره میگذره بدون اینکه مهم باشه که ما با زندگیمون داریم چیکار میکنیم.

متن اصلی:

http://blogcritics.org/archives/2005/09/12/172416.php

 

اینم متن ترانه ابتدایی فیلم مغلوب قانون به نام Jockey Full of Bourbon  با صدای تام ویتس:

Edna Million in a drop dead suit
Dutch Pink on a downtown train
Two-dollar pistol but the gun won't shoot
I'm in the corner on the pouring rain
Sixteen men on a dead man's chest
And I've been drinking from a broken cup
Two pairs of pants and a mohair vest
I'm full of bourbon, I can't stand up

Hey little bird, fly away home
Your house is on fire, children are alone
Hey little bird, fly away home
Your house is on fire, your children are alone

Schiffer broke a bottle on Morgan's head
And I'm stepping on the devil's tail
Across the stripes of a full moon's head
And through the bars of a Cuban jail
Bloody fingers on a purple knife
Flamingo drinking from a cocktail glass
I'm on the lawn with someone else's wife
Admire the view from up on top of the mast

Hey little bird, fly away home
House is on fire, children are alone
Hey little bird, fly away home
House is on fire, your children are alone

I said hey little bird, fly away home
Your house is on fire, your children are alone
Hey little bird, fly away home
House is on fire, your children are alone

Yellow sheets on a Hong Kong bed
Stazybo horn and a Slingerland ride
"To the carnival" is what she said
A hundred dollars makes it dark inside
Edna Million in a drop dead suit
Dutch Pink on a downtown train
Two-dollar pistol but the gun won't shoot
I'm in the corner on the pouring rain

Hey little bird, fly away home
Your house is on fire, your children are alone
Hey little bird, fly away home
Your house is on fire, your children are alone

اجراي زنده این ترانه رو میتونید از آدرس زیر دانلود کنید، هرچند اوني كه تو فيلم خونده صداش خيلي بهتره.


http://tom-waits.spb.ru/concerts/paris/25_Jockey_Full_Of_Bourbon.mp3

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 15  توسط کاوه  | 

 

جیم جارموش کارگردان مستقل ساز آمریکایی، سبک بخصوصی را در ساخت آثارش دنبال میکند. به این ترتیب که برای ساخت یک فیلم ابتدا بازیگران را انتخاب میکند و سپس با توجه به استعدادهای آنان فیلمنامه را مینویسد. به عنوان مثال فیلم مغلوب قانون، مرد مرده و گوست داگ بر اساس بازیهای روبرتو بنینی، جانی دپ و فارست ویتاکر ساخته شده است. در مورد جیم جارموش و آثار او در وبلاگ مخصوص خودش مفصلا بحث خواهد شد. بنابراین چند پست بعدی اختصاص به بررسی آن فیلمهایی دارد که روبرتو بنینی در آنها بازیگری کرده است. یعنی فیلمهای قهوه وسیگار، شب روی زمین و مغلوب قانون.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 11  توسط کاوه  | 

 
اینم قسمتی از متن فصل سی و سوم از کتاب بهشت که روبرتو بنینی در فستیوال شیکا گو میخونه. به قافیه های ابیات دقت کنید:
 
 
PARADISO XXXIII
 
Vergine Madre, figlia del tuo figlio,

umile e alta più che creatura,

termine fisso d’etterno consiglio,

 

tu se’ colei che l’umana natura

nobilitasti sì, che ’l suo fattore

non disdegnò di farsi sua fattura.

 

Nel ventre tuo si raccese l’amore,

per lo cui caldo ne l’etterna pace

così è germinato questo fiore.

 

Qui se’ a noi meridïana face

di caritate, e giuso, intra ’ mortali,

se’ di speranza fontana vivace.

 

Donna, se’ tanto grande e tanto vali,

che qual vuol grazia e a te non ricorre,

sua disïanza vuol volar sanz’ ali.

 

La tua benignità non pur soccorre

a chi domanda, ma molte fïate

liberamente al dimandar precorre.

 

In te misericordia, in te pietate,

in te magnificenza, in te s’aduna

quantunque in creatura è di bontate.

 

Or questi, che da l’infima lacuna

de l’universo infin qui ha vedute

le vite spiritali ad una ad una,

 

supplica a te, per grazia, di virtute

tanto, che possa con li occhi levarsi

più alto verso l’ultima salute.

...

 برای دانلود متن ایتالیایی یا انگلیسی کتاب «کمدی الهی» در فرمتهای گوناگون به آدرس زیر مراجعه کنید:

 http://www.tonykline.free-online.co.uk

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 10  توسط کاوه  | 

 

بنینی در مورد دانته میگه:

هنگامی که اشعار دانته را مطالعه میکنم، بارها اتفاق افتاده که شروع به دست زدن کردم و داد زدم « آفرین ». هر کس که اشعار دانته را میخونه باید با یه نیروی الهی محافظت بشه، چون هر بیت تشعشعات خطرناکی داره. این در واقع نوعی زیبایی هستش که میتونه به شما آسیب بزنه. همانطور که برای دیدن خورشید کسی نیاز به شمع نداره، منم نمیخوام تکرار کنم که «کمدی الهی» زیباست. فقط میگم که اون همیشه مثل اولش تازه اس.

 

گزیده ایی از مصاحبه روبرتو بنینی با مجله شیکاگو تریبیون در 12 اکتبر 2003 :

وقتی سال گذشته روبرتو بنینی آخرین فصل « کمدی الهی » دانته را در تلوزیون ایتالیا اجرا کرد، 30 درصد کشور آن را تماشا کردند و کتابهای دانته از قفسه ها خارج شد. در دوره رنسانس دانته در آمریکا انستیتو فرهنگی ایتالیا در شیکاگو از بنینی دعوت کرده است تا اجرای فصل آخر کتاب «بهشت» را در فستیوال بشری شیکاگو دوباره اجرا کند. ما درباره سفر مجازی دانته از جهنم تا بهشت با کارگردان برنده اسکار فیلم « زندگی زیباست» صحبتی کرده ایم :

- ما شکسپیر را در دبیرستان مطالعه میکنیم. آیا دانته برای ایتالیایها هم همینطور است؟

بله البته. نه فقط در دبیرستان حتی در سطوح پایین تر. از زمانی که ما متولد میشویم، دانته جزیی از زندگی ماست. مادر من سواد خواندن و نوشتن ندارد، اما دانته را میشناسد. دانته و پینوکیو تنها چیزی است که او میداند. پدرم نیز همینطور. دانته برای ما جزیی از طبیعت است مانند هندوانه ها و درختها.

- وقتی برای اولین بار دانته را یاد میگرفتید، آسان بود؟ آیا در همان وهله اول آن را دوست داشتید؟

آه بلافاصله، بلافاصله زیرا دانته بسیار مردمی و اسرار آمیز است. شکسپیر شاعر بزرگی است و دانته بسیار ژرف. دانته بسیار ساده است اما آسان نیست. در ابتدا بسیار ساده است اما هنوز او یک راز است. در حقیقت دانته در ایتالیا بسیار معروف است و اگر شما یک بیت از اشعار او را بخوانید افراد زیادی میتوانند آن را ادامه بدهند. هنگامی که همراه با والتر متئو فیلم « شیطان کوچک » را در سال 1988 میساختیم به او گفتم: " یک بیت از دانته را برای هرکسی که از خیابان میگذرد بخوان." وقتی چنین کرد مردم ادامه ابیات را میخواندند. او کاملا گیج شده بود " نه این غیر ممکن است. در امریکا شکسپیر این طور نیست."

- کسانی که ترجمه این اشعار را میخوانند، چه چیزی را از دست میدهند؟

با توضیحات اضافه میتوان چیزهایی را که از بین میروند را جبران کرد. مانند اسپاگتی در امریکا که مانند اسپاگتی ایتالیا نیست اما تقریبا همان است و به هر حال خوب است

- برای شخص شما جهنم چی میتونه باشه؟

اوه، ماما، سئوال جالبی است. به یاد دارم که مارک تواین گفته است: " جهنم را به خاطر شلوغی و بهشت را به خاطر آب وهوا دوست دارم." اما من نمیدانم، جهنم در حال حاضر زندگی بدون دانته میتواند باشد.

-در مورد بهشت چطور؟

خوب منهم جواب زیگوند فروید را میدهم : عشق و کار

- شما با همسرتان کار میکنید و هر آنچه میخواهید انجام میدهید...دیگر چه میخواهید؟

حق با شماست. بهشت همین است.

متن کامل را در کتاب زیر بخوانید:

http://www.iicch.org/archive/Benigni/IIC_Benigni_Pubb.pdf

در مورد مردمی بودن دانته در ایتالیا، جیم جارموش هم خاطره جالبی رو در مصاحبه اش یاداوری کرده که بد نیست اون رو هم به عنوان حسن ختام بحث دانته بخونید:

« یه بار تو رستوران طبقه کارگری در رم با روبرتو ناهار میخوردیم. میزای بزرگ و درازی بودن که همه باهم دورش می نشستن. ما هم با اونا که تقریبا همشون کارگر بودن نشستیم، کارگرهایی که تو خیابون کار میکردن و روبرتو باهاشون حرف میزد و اونا هم شروع کردن به صحبت درباره دانته و آرستو و شاعرای ایتالیایی معاصردیگه.
حالا برو به " وایومینگ " لعنتی و توی یکی از اون بارها بشین و کلمات عاشقانه بگو. یه اسلحه میگیرن پس کله ات. امریکا این جوریه، در حالی که حتی رفتگرای پاریس هم عاشق نقاشی های قرن نوزدهمی اند. »
 
برای دیدن فیلم کلیپهای مختلف این مراسم به آدرس زیر مراجعه کنید:
 
http://www.robertobenigni.altervista.org/paradiso.htm
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 9  توسط کاوه  | 

 
دانته الیگیری

دانته الیگیری ( 1321- 1256 ) شاعر و نویسنده بسیار معروف و بزرگ ایتالیایی، متولد فلورانس است که به علت مخالفتش با پاپ در سال 1302 تبعید میشود و دیگر هرگز روی زادگاه خود را نمی بیند. « کمدی الهی » اثر جاودانی او از جمله شاهکارهای بزرگ هنری است.

این منظومه بلند،متشکل از سه بخش دوزخ، برزخ و بهشت است و هر بخشی سی و سه قسمت دارد که به اضافه مقدمه، در مجموع شامل صد قسمت می شود. هر قسمت به بندهای «سه بیتی» تقسیم می شود که بیت اول و سوم، هم قافیه اند و بیت میانی با بیت اول و سوم بند بعدی، دارای قافیه جداگانه است. زبان این اثر گویش ایالت توسکانا است و دانته بیش ترین تاثیر را در تثبیت آن به عنوان گویش برتر زبان ایتالیایی و مبنای زبان ایتالیایی جدید داشته است.

داستان کتاب از اين جا شروع می شه که دانته در نيمه عـمر (35 سالگی) ناگهان خود رو در جنگل گمراهی می بينه و تمام داستان، مراحلی است که او از اين گمراهی به سمت نجات حرکت می کنه. برای طی مسير، بايد ابتدا از دوزخ رد بشه، سپس برزخ و بعد بهشت رو طی کنه تا به مقصد برسه. در ابتدای راه بئاتريس (نماد عـشق)، ويرژيل (نماد عـقـل) را برای راهـنمايی دانته می فـرسته و در تمام مسير جهنم، ويرژيل (عـقــل) راهـنما و محافظ اوست تا او را از اين مکان پرمخاطره خارج کنه. اما ويرژيل (عـقـل) قادر نيست از يه مرحله به بعد جلوتر بره و او رو راهـنمايی کنه؛ اينجا است که بئاتريس (عـشق) به کمک دانته می آد و تا انتهای راه محافـظ و راهـنمای اوست. یعنی اینکه در مسير رسيدن به خدا، عـقـل فـقـط تا قـسمتی از راه می تونه کمک و راهـنما باشه، اما از يه قـسمت به بعد فـقـط با کمک عـشق می شه به خدا رسيد.
کتاب کمدی الهی توسط چند مترجم معروف ایرانی از جمله شجاع الدين شفا و فریده مهدوی دامغانی ترجمه شده که خانم دامغانی بابت ترجمه آثار ایتالیایی از ایتالیا نشان افتخار بزرگی دریافت کرده.
بنینی شعرهای دانته رو خیلی زیبا اجرا ميكنه. ( شاید چون اهل توسکانه و با همون لهجه بکار رفته درکتاب صحبت میکنه.) در مراسمهای زیادی بنینی اشعار این شاعر رو خونده. برنامه سن رنو 2002، فستیوال شیکاگو 2003، مراسم شب بیداران 2005 (La Notte Bianca) و برنامه راک پلتیک که اخیرا پخش شد، از جمله برنامه هاییه که میشه مثال زد، هرچند در آخرین فیلمش « ببر و برف » هم در نقش شاعر از دانته زیاد صحبت کرده.
بنینی در برنامه سن رنو سال 2002 که در در باره اش صحبت کردیم، بخشی از اشعار آخرین قسمت کتاب « بهشت » از « کمدی الهی دانته » رو میخونه که بسیار مورد استقبال و توجه قرار میگیره و به همین علت در سال بعد از اون دعوت میشه که در فستیوال شیکاگو آمریکا که در مورد زبان ایتالیایی برگزار می شده، بره و همین اشعار رو کامل بخونه.
 
+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 9  توسط کاوه  | 

 

Johnny Stecchino

جانی خلال دندون

 

کارگردان: روبرتو بنینی

بازیگران: روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی

فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو چرامی

محصول سال 1992

 

 

دانته (روبرتو بنینی) یک راننده ساده اتوبوس مدرسه دانش آموزان عقب مانده ذهنی است. که آنها را با خواندن آواز شاد میکند. در پارتی ابتدای فیلم که هرکسی با دوست خود سرگرم است، او تنها مردی است که دوستش با کسی دیگر میرود و او را تنها میگذارد.

بعد از تصادف با اتومبیل زنی به نام ماریا (نیکلتا براسکی)، عاشق میشود، اما آن زن بی تفاوت و بدون تشکر با اتومبیل غیبش میزند. اما روز بعد ماریا به خانه او می آید و او را به هتلی که در آن اقامت دارد دعوت میکند، برای او لباسهای گرانقیمت میخرد و اسم او را جانی میگذارد. دانته آنقدر شیفته او شده است که برایش اهمیتی ندارد که چه نامیده میشود، حتی وقتی ماریا روی گونه او با مداد خالی میگذارد، و وقتی در هتل تصادفا خلال دندانی استفاده میکند، اسم او را جانی استاکینو (جانی خلال دندون) میگذارد، اهمیت نمیدهد.

جانی استاکینو با آن خال روی گونه همسر واقعی ماریا و در واقع نام گنگسترشریری در پالرمو است، که از دست مردی به نام کازامورا که به دنبال قتل اوست در خانه اش پنهان شده است.

دانته که شباهت زیادی با جانی استاکینو دارد طبق نقشه ماریا به پالرمو میرود. ماریا قصد دارد با معرفی وی به جای همسرش، او را در معرض کشته شدن قرار دهد و با همسر واقعیش فرار کند.

 

 

بنینی در این فیلم در دو نقش بازی میکند. هرچند که دو کارکتر هیچگاه در یک صحنه باهم ظاهر نمیشوند، اما داستان دقیق این فیلم این ضعف را میپوشاند.

بنینی در هر دو نقش خوب ظاهر شده است .هر چقدر که دانته شخصیت ساده، دلپذیر، بذله گو و شادی دارد، به جای آن جانی شخصیت شریر و نامطلوبی دارد، و دائما در حال غرغر کردن به همه از جمله ماریا میباشد. او حتی زمانی که ماریا سعی در ابراز احساست به وی را دارد، هم نرم نمیشود.

این فیلم به دلیل نمایش استفاده مستقیم از مواد مخدر در رده سنی 18 سال به بالا رتبه بندی شده است. با این وجود این فیلم پرفروش ترین فیلم ایتالیا محسوب میشود که در زمان پخش با  فروش بالای خود فیلمهای هالیودی مانند « رابین هود» کوین کاستنر و «نابود گر 2» آرنولد شوایتزینگر  را در ایتالیا از دور خارج کرد و برنده هجده جایزه مختلف گردید.

 

 

 

 

آدرس دیدن تریلیر این فیلم:

http://movies2.nytimes.com/gst/movies/trailer.html?v_id=26459

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 5  توسط کاوه  | 

 

 فستیوال سن رمو یکی از مراسم معتبر اهدای جایزه موسیقی ایتالیاست. مانند مراسم World Music Award آمریکا. این مراسم از سال 1953 همه ساله در هفته اول ماه مارس به هنرمندان و خوانندگان ایتالیا که آثار پرفروش و ارزشمندی در طی سال داشته اند جوایزی اهدا میکند. و مجری آن نیز اکثرا پیپو بااودو-Pippo Baudo مجری قدیمی و معروف تلوزیون ایتالیا بوده است.

همانطور که قبلا اشاره شد روبرتو بنینی علاوه بر بازیگری – کارگردانی و نویسندگی فیلمنامه در زمینه نوازندگی و خوانندگی هم فعالیتهایی داشته است. به عنوان مثال ترانه Quanto t'ho Amato  به معنای «چقدر به تو عشق میورزم» در سال 2002 هفته ها در لیست بیست ترانه پرفروش ایتالیا قرار داشت. در این سال بنینی نیز به سبب همین ترانه جزو مدعوین این برنامه بود. هرچند روبرتو بنینی در سال 1980 نیز در این برنامه حضور داشت، اما بعد از ساخت «فیلم زندگی زیباست» او در ایتالیا به یک قهرمان ملی تبدیل شده بود. لذا این برنامه با استقبال زیادی روبرو شد و طبق آمار اعلام شده در زمان پخش این برنامه بیش از بیست میلیون تماشگر ایتالیایی آنرا مستقیما از کانال RAI Uno، پخش کننده انحصاری این برنامه، تماشا میکرده اند.

در ابتدا، بنینی کمدینها را عاشق و هدیه ای آسمانی توصیف میکند و از مردم میخواهد که اگر گاهی اوقات  اشتباهی نیز از آنان سر میزند، از آن صرف نظر کنند. سپس به روش خودش شوخی هایی با – پیپو بااودو- و دوخانم مجری دیگر – مانوئلا آرکوری و ویتوریا بلودره- انجام میدهد که بهتر است خودتان از آدرس انتهای پست دانلود کرده و ببینید.

 

 

در ادامه به هجو سیاستمداران از جمله سیلویو برلسکنی نخست وزیر ایتالیا میپردازد، سپس قسمتی از فصل سی و سوم کتاب بهشت شاعر محبوبش دانته را دکلمه میکند، که به شدت مورد تشویق قرار میگیرد و در همین حین از عشق انسانها به یکدیگر سخن میگوید، او عقیده دارد که عشق به دیگران از عشقی که والدین به فرزندانشان میورزند بالاتر است. او میگوید که عشق والدین ما را در هنگام تولد از بهشت به زمین آورده است، اما عشق به یکدیگر ما را از زمین به بهشت باز میگرداند.

در انتهای برنامه نیز ترانه Quanto t'ho Amato  را اجرا میکند. متن این ترانه توسط بنینی و وینچنزو چرامی نوشته شده و آهنگ آن هم توسط نیکولا پیوانی ساخته شده است. یعنی همان عوامل سازنده فیلم «زندگی زیباست».

 

این هم متن و ترجمه این ترانه:

 

 

Se tu mi avessi chiesto "Come stai?"..

se tu mi avessi chiesto "Dove andiamo?"..

Ti avrei risposto: "Beh, certo, sai..

ti parlo, però senza fiato."

Mi perdo nel tuo sguardo colossale:

la Stella Polare sei tu.

Mi sfiori e ridi ..no, così non vale!

Non parlo, e se non parlo poi sto male.

 

Quanto t'ho Amato e quanto t'Amo non lo sai,

e non lo sai perchè non te l'ho detto mai.

Anche se resto in silenzio, tu lo capisci da te.

 

Quanto t'ho Amato e quanto t'Amo non lo sai:

non l'ho mai detto, e non te lo dirò mai -

nell'Amor le parole non contano: conta.. la Musica.

 

Se tu mi avessi chiesto "Che si fa?"..

se tu mi avessi chiesto "Dove andiamo?"..

ti avrei risposto: "Dove il vento va."

Le nuvole fanno un ricamo,

mi piove sulla testa un temporale:

il cielo nascosto sei tu,

ma poi si perde in mezzo alle parole -

per questo io non parlo e poi sto male.

 

Quanto t'ho Amato e quanto t'Amo non lo sai,

e non lo sai perchè non te l'ho detto mai.

Anche se resto in silenzio, tu lo capisci da te.

 

Quanto t'ho Amato e quanto t'Amo non lo sai:

non l'ho mai detto, e non te lo dirò mai -

nell'Amor le parole non contano: conta.. la Musica.

 

Quanto t'ho Amato e quanto t'Amo non lo sai,

non l'ho mai detto, ma un giorno capirai:

nell'Amor le parole non contano: conta.. la Musica.

 

اگر از من پرسیده باشی حالت چطور است؟ .. اگر از من پرسیده باشی کجا میروی؟ .. من پاسخ داده ام: خوب ، مطمئنا خودت میدانی.. با تو صحبت میکنم بی آنکه چیزی بگویم.

در نگاه بزرگ تو گم میشوم. تو ستاره شمالی هستی. دستی به من میزنی و میخندی.. نه این کار تو درست نیست. بنابراین من صحبتی نمیکنم اما اگر صحبتی نکنم احساس بدی پیدا میکنم.

 

چقدر به تو عشق میورزم و چقدر تو را دوست دارم. تو نمیدانی، نمیدانی چون من هرگز به تو نگفته ام. حتی اگر من سکوت کنم خودت خواهی فهمید.

 

چقدر به تو عشق میورزم و چقدر تو را دوست دارم. تو نمیدانی. من هرگز به تو نگفته ام و قصد گفتن آن را نیز ندارم زیرا وقتی عشق بیاید، کلمات دیگر ارزشی ندارند. تنها چیزی که مهم است... موسیقی است.

 

اگر از من پرسیده باشی حالا چه می کنیم؟ .. اگر از من پرسیده باشی کجا میرویم؟ .. من پاسخ داده ام: آنجا، جایی که باد میرود.

ابرها آسمان را میپوشانند،  طوفان باران به سرم میریزد. آسمان پنهان تو هستی. اما با کلمات همه چیز گم میشود، به همین جهت است که من سکوت اختیار میکنم و احساس بدی دارم.

 

چقدر به تو عشق میورزم و چقدر تو را دوست دارم. تو نمیدانی،  نمیدانی چون من هرگز به تو نگفته ام. حتی اگر من سکوت کنم خودت خواهی فهمید.

 

چقدر به تو عشق میورزم و چقدر تو را دوست دارم. تو نمیدانی. من هرگز به تو نگفته ام و قصد گفتن آن را نیز ندارم زیرا وقتی عشق بیاید کلمات دیگر ارزشی ندارند. تنها چیزی که مهم است... موسیقی است.

 

چقدر به تو عشق میورزم و چقدر تو را دوست دارم. تو نمیدانی. من هرگز به تو نگفته ام، اما روزی خواهی فهمید که وقتی پای عشق در میان باشد کلمات دیگر ارزشی ندارند. تنها چیزی که مهم است... موسیقی است.

 

 

 برای دیدن متن کامل سخنان روبرتو بنینی و دانلود فیلم و ترانه این مراسم به آدرس زیر مراجعه کنید.

 

 http://www.tuttobenigni.it/special/sanremo2002.asp

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 5  توسط کاوه  | 

IL Mostro
هیولا

کارگردان: روبرتو بنینی
بازیگران: روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی، مایکل بلانش
فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو چرامی
موزیک: اوان لوری
محصول 1994


با شروع فیلم ما متوجه میشویم که یک قاتل زنجیره ای که جنون جنسی دارد، در طول دوازده سال هجده زن را پس از تجاوز به طرز فجیعی به قتل رسانده و تکه تکه کرده است. پلیس از یافتن او نامید شده و از یک روانشناس برای ردیابی این قاتل کمک میگیرد.

پس از یک سری حوادث اتفاقی همزمان ( توضیح اونا لطفی نداره، باید خودتون ببینید!) پلیس به فردی به نام لوریس (روبرتو بنینی) مظنون میشود، و یک پلیس زن جوان(نیکلتا براسکی) را مامور میکند، تا با فریب او، دستش را رو کند. لوریس فردی است که از کار برکنار شده و با دزدی های کوچک زندگی خود رامیگذراند و سعی دارد تا با آموختن زبان چینی از یک استاد دانشگاه، کاری را در یک شرکت چینی بدست آورد.او برای پرداخت اجاره عقب افتاده  آپارتمانش، از جسیکا دعوت میکند که باهم زندگی کنند.

بنینی در این فیلم مانند فیلم قبلیش  «جانی استاکینو» بیگناهی است که با فرد شریر دیگری عوضی گرفته میشود. اغلب شوخی های این فیلم اروتیک هستند.
بنینی سیگاری در شلوارش میاندازد و پنج دقیقه برای درآوردن آن زمان میبرد. در یک فروشگاه او کتش را پر از اموال دزدی میکند و در صحنه ای دیگر مانند اینکه یک هندوانه میان پایش گذاشته دزدکی به بیرون میرود. او یک دختر زیبا میبیند و چهره اش پر معنی میشود و البته لباسهایش، سه سایز از خودش بزرگتر است.
صحنه هایی که جسیکا (نیکلتا براسکی) برای تحریک لوریس دست به کارهای اروتیک میزند یا صحنه ای که لوریس سعی میکند یک سیگار روشن را که در شلوارش افتاده است را خاموش کند، هر تماشاگر عبوسی را وادار به خنده میکند.
کمدی فیزیکی بنینی در این فیلم  به اوج خود رسیده است و صحنه های کمدی این فیلم کاملا به نمایشات فیزیکی او  وابسته است و بدون بنینی «هیولا» چیزی بیش از یک سری شوخیهای سبک سکسی در مورد یک پلیس زن جوان نیست. هم او که با باز کردن دکمه های قهرمان بیچاره ما، میخواهد بداند که آیا او آنقدر تحریک خواهد شد که او را بکشد یا خیر. هرچند او یک آقا و بی تفاوت باقی میماند نه یک قاتل، او مودبانه در مقابل طعنه ها و متلکها مقاومت میکند و درحالی که جسیکا پاهایش را در هوا باز کرده و خاطرات روزانه اش را میخواند، او با صدای بلند در باره مالیات و اقتصاد صحبت میکند.

هرچند این فیلم در سال ۱۹۹۴ ساخته شد اما نسخه انگلیسی آن در سال ۱۹۹۹ به بازار عرضه شد و دلیلی نداشت جز اینکه مردم پس از دیدن فیلم «زندگی زیباست» میخواستند فیلمهای بیشتری از روبرتو بنینی ببینند.

آدرس تماشای تریلر فیلم:

http://movies2.nytimes.com/gst/movies/trailer.html?v_id=134066

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 5  توسط کاوه  | 

در 23 مارس 1999 حدود 2000 نفر از مردم ورجیو در ایالت توسکانی زادگاه روبرتو بنینی در ساعت 3 بامداد از تلوزیون بزرگی که در میدان شهر نصب شده بود مشغول دیدن مراسم اسکار بودند و میخواستند بدانند که بچه محل آنها چند اسکار به خانه خواهد آورد.

لوئیجی و ایزولینا پدر و مادرهشتاد ساله روبرتو  تا ساعت یک و نیم بامداد بیشتر نتوانستند  دوام بیاورند و به خانه رفتند.

پدر روبرتو میگوید: "من نتوانستم بمانم. حالم خوب نبود و پاهایم درد میکرد، با این حال تمام شب بیدار بودم. وقتی ساعت  هفت صبح دخترم آنا از لوس انجلس خبر را به ما داد، مانند بچه ها گریه میکردیم."

باقی مردم از تلوزیون و رادیو اخبار را دنبال میکردند. آنها این هنرپیشه و کارگردان گیج و حواس پرت،  سرگرمی ساز را سالها بود که میشناختند، اما تصور نمیکردند که روزی وی با  فیلم « زندگی زیباست»  که برنده سه جایزه از هفت جایزه نامزد شده گردید، به فرد بزرگی تبدیل شود.

با دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی زبان روبرتو بنینی به جمع دیگر هموطنانش « گابریل سالواتوره » بابت فیلم « مدیترانه » در سال 1991 و « جوزفه  تورناتوره » بابت فیلم « سینما پارادیزو » در سال 1989 پیوست. اما بنینی اولین بازیگر غیر انگلیسی زبانی است که جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد را میگیرد. مشابه موقعیتی که سوفیلا لورن در بین زنان دارد. البته او در گرفتن جایزه تمشک طلایی  بابت بدترین بازیگر غیر انگلیسی زبان نیز اولین است.

با توجه به سخنان بنینی در مراسم اسکار که از پدر و مادرش تشکر میکند که در شرایط  تنگدستی و فقر زیاد توانستند او را چنین پرورش دهند، پدرش میگوید که " من به او افتخار میکنم. اما او تمام آواز خوانی و بازیگری را خودش به تنهایی فرا گرفت."

فیلم بر اساس داستانهایی است که پدر روبرتو از زمان اسارتش در اردوگاه آلمانی ها در جنگ جهانی دوم برای بچه هایش تعریف میکرد. او میگوید: " روبرتو به این داستانها علاقه زیادی نشان میداد، هرچند من از رنجهایی که در آن دوران متحمل شده بودم، چیزی به بچه ها نمیگفتم و داستانهای خودم را همراه با شوخی و خنده برایشان تعریف میکردم."

 

 

و اما بشنوید از مراسم اسکار در لوس آنجلس:

 

هنگامی که سوفیا لورن نام روبرتو بنینی را برای دریافت جایزه بهترین فیلم خارجی زبان اعلام میکند، روبرتو به روی صندلی خود میرود، دستانش را به علامت پیروزی بلند میکند، سپس ازروی دو ردیف صندلی دیگر نیز به جلو میرود و پشت صندلی استیون اسپیلبرگ میایستد و در حالی که با یک دست او را برای حفظ تعادل گرفته بود، دست دیگرش را دیوانه وار در هوا تکان میداد، این در حالی بود که کیت همسر اسپیلبرگ در صندلی دیگر، از فرط خنده جیغ میزد. سپس او همانطور که  در بالای صندلیها نامتعادل بود برای چند دقیقه مانند دیوانگان سخنان نامفهومی زد.

 

 

 

در پشت صحنه اسکار میگوید که: " خیلی خوشحالم که هر عضوی از بدن من به بدترین شیوه حرکت کرد."

پس از چندی دوباره نام روبرتو بنینی جهت بهترین بازیگر خارجی زبان اعلام میشود. پس از گرفتن دومین جایزه میگوید: " متشکرم، اما اشتباه وحشتناکی شده، چون من از تمام توانایی زبان انگلیسی خود استفاده کردم. من میخواهم در نقش ژوپیتر شماها را بربایم و در آسمان با شما همخوابه شوم و با همه عشق بازی کنم."

از جمله اخیر او شما هر چه میخواهید برداشت کنید، اما یک گزارشگر اسکار میگوید که اگر او این سخنان را در یک مکان عمومی دیگر میگفت بلافاصله او را دستگیر میکردند.

 

تا کنون تنها 5 بازیگر موفق شده اند در نقش کمدی اسکار دریافت کنند:

1934- کلارک گیبل در فیلم یک شب اتفاق خواهد افتاد

1940 – جیمز استوارت در فیلم داستان فیلادلفیا

1965 – لی مارتین در فیلم گربه بالو

1977 – ریچارد دریفیوز در فیلم خداحافظ دختر

 

 

در آدرس زیر میتوانید فیلم لحظات بیاد ماندنی اسکار را تماشا کنید.

 

http://www.oscar.com/video/player.html?clip=rock_300k_2005.asx&channel=feat

 

مصاحبه با روبرتو بنینی پس از پایان مراسم

 

 

روبرتو، ما از عکس العمل تو در برنده شدن جایزه اسکار لذت بردیم، جدا چه احساسی داری از اینکه دومین بازیگر خارجی زبانی هستی که اسکار دریافت کرده؟ تا حالا فقط یکبار این اتفاق افتاده بود، اون هم برای سوفیا لورن.

 

بله،از سوالی که کردید، خیلی ممنونم. من حالا میخوام  به شما پاسخ بدم ، اما پاسخ سریع به رویایی مانند این زیاد آسون نیست... من سوال رو فراموش کردم. در مورد سوفیا لورن بود. من سوفیا لورن رو دوست دارم؟ آیا اولین باره که سوفیا لورن رو میبینم؟ گفتید، فقط دومین باره که در تاریخ کسی سوفیا لورن رو میبینه؟

 

- تنها برای دومین باره که یک بازیگر خارجی زبان ...

 

آه، ببخشید، معذرت میخوام،. خوب این طبیعیه ونیازی به شرح نداره. شما از من پرسیدید که چه احساسی دارم؟ چطوری بگم... من واقعا احساس میکنم که لیاقت این همه قدردانی رو نداشتم. برام قابل باور نیست، وقتی جمله بهترین فیلم خارجی زبان رو شنیدم، میتونستم والتز یا حتی راک برقصم. اما برای بار دوم که عنوان بهترین بازیگر اعلام شد، اصلا آمادگی نداشتم، اصلا لیاقتش رو نداشتم. من از تام هنکس و لیان مککلین (نامزدهای دیگر این جایزه) چیزهای زیادی یاد گرفتم. میدونید بازیگران به تنهایی کار نمیکنند، اونا به کارگردان و بازیگران دیگه احتیاج دارند. جا داره در اینجا از بازیگران مقابل هم یاد کنم. یک بازیگر مرد بدون بازیگر زن مثل پروانه ای هستش که نمیتونه پرواز کنه، مثل یک کرمه. من میخوام از کسانی که باعث شدند من پرواز کنم تشکر کنم.

 

- ما تو رو موقع جایزه گرفتن دیدیم که خیلی هیجان زده شده بودی. آیا همیشه اینقدر ساکت و آرومید؟

 

من ساکت بودم؟!

 

- تو زندگی روزمره همیشه اینقدر هیجانزده میشی؟

 

نه، من آدم ساکت و آرومی هستم، اما شما نمیدونید الان تو ایتالیا چه خبره. الان دیروقته و اوایل صبحه، اینطور نیست؟ اما به عنوان مثال الان تو ده کوچیک من  اونا همه راهها رو بستند، همه شب رو بیدار موندند و هنوزم هستند، چیزی که تا حالا اتفاق نیافتاده، حتی تو جام جهانی فوتبال. من از ایتالیالی هایی که اینکار رو کردند تشکر میکنم.

 

- یه سوال دیگه، وقتی رفتی روی صندلی ها، قصد قبلی داشتی؟ نقشه این کار رو قبلا کشیده بودی؟

 

من از یک هفته پیش میدونستم که فیلم جایزه بهترین فیلم خارجی زبان و موزیک متن رو میبره...

 

- اما میدونستی که میخوای بری روی صندلیها؟

 

چی؟

 

- کاری که کردی، بالا رفتن از صندلیها٬ نقشه قبلی بود؟

 

نه، من فقط جایزه رو میدونستم. نه، من آماده نبودم. من واقعا نمیفهمم، دیونه شدی، چطور میشه من با قصد قبلی بپرم اونجا! نه،من  فقط نمیتونم جلوی هوسم رو بگیرم. چطور میتونم اینکار رو بکنم؟ من گذاشتم بدنم هر کاری دلش میخواد انجام بده. وقتی شما مشغول معاشقه با کسی هستید، چطوری میتونید بدنتون رو کنترل کنید؟ شما آزادش میذارید و...

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 5  توسط کاوه  | 

 

 

یهودیان و بازماندگان واقعه هولوکاست، حساسیت ویژه ای به این قضیه دارند، بنابراین طبیعی بود وقتی که بنینی شروع به ساخت یک فیلم کمدی در این مورد کرد، همه فکر کردند که او دیوانه شده است. این دیوانگی برای بنینی موفقیتهای زیادی کسب کرد و باعث شهرت جهانی او شد. خوب،  موفقیت همیشه در پشت ریسک  قرار داشته است.

این فیلم موفق به کسب بیش از پنجاه جایزه مختلف از جمله جایزه ویژه هیئت داوران در جشنواره کن 1998 گردید.

 

 

هنگامی که مارتین اسکورسیزی رئیس هیئت داوران نام فیلم زندگی زیباست را به عنوان برنده جایزه بزرگ هیئت داوران اعلام کرد، بنینی از خوشحالی خودش را گم کرده بود و در حالی که نمیدانست چگونه به سمت سن برود، خود را به اسکورسیزی رساند، به پاهایش افتاد و بوسه زد و همانطور  که جمعیت ایستاده  مشغول تشویق او برای  حدود بیست دقیقه بودند٬ تک تک داوران جشنواره را در آغوش گرفت و با آنها روبوسی کرد.

 

 

ماجرا را از زبان خودش بشنوید:

 

" مارتین اسکورسیزی -- یکی از محبوبترین کارگردانان من در دنیا – گفت، و حالا جایزه داوران برای زندگی زیباست، من نمیتوانستم آنچه را که شنیده ام باور کنم. من نمیدانستم چگونه باید قدردانی کنم. کسانی بودند که به سویم گل پرتاب میکردند، و من هم خودم را به پاهای اسکورسیزی پرتاب کردم. من کفشهایش را بوسیدم."

بنینی سپس پشت میکروفون قرار میگیرد و به شوخی میگوید: " من نخل طلا را بردم!... من میخواهم این فیلم را به کسانی که میان ما نیستند و ما را ترک کرده اند تقدیم کنم، کسانی که باعث شدند ما معنای آزادی، عشق و زندگی را درک کنیم."

 

 

در پست بعدی درباره مراسم اسکا ر سال 1999 خواهم نوشت کارهای عجیب بنینی در این مراسم بین المللی، به بیشتر شناخته شدن این کمدین کمک فراوانی کرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 5  توسط کاوه  | 

 

نظر  برخی از منتقدین این فیلم را خواندید. همانطور که دیدید آنها عقیده دارند که این فیلم واقعه تلخ هولوکاست را به تمسخر گرفته است و آن را تنها یک توهم معرفی کرده است.

در مورد واقعه هولوکاست حرف وحدیث بسیاری وجود دارد، گذشته از برخی که بکلی منکر وقوع چنین رویدادی هستند، بعضی دیگر وقایع روایت شده را یک بزرگنمایی عجیب میپندارند. در بسیاری از کشورهای اروپایی تحقیق و تفحص در مورد این واقعه جرم محسوب میشود و بسیاری به همین دلیل مستوجب پرداخت تاوان زیادی شده اند. برای نمونه خبری را که اخیرا در مطبوعات منتشر شده است را در سایت خبری مهر بخوانید:

 http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=265241

 

البته درستی یا نادرستی این رویداد در بحث ما تاثیری ندارد و با فرض اینکه تمام این وقایع تلخ واقعیت نیز داشته باشد، چیزی از ارزشهای فیلم زندگی زیباست کم نمیکند. توجه بیش از حد بر این واقعه، باعث دور شدن ما از پیام اصلی این فیلم میشود. مکانهای تاریخی زیادی نمیتوان یافت که در آن شوهر و همسر با فرزندشان در یک جا زندانی باشند، اما به نظر شما اگر این داستان در مکان مشابه دیگری مانند کوزووی بوسنی و هرزگوین اتفاق میافتاد، آیا تاثیری در اصل ماجرای این فیلم میگذاشت؟

هولوکاست در زندگی زیباست  تنها پس زمینه ای است برای ارائه پیام اصلی فیلم. این فیلم حکایت قدرت خواستن است. بنینی با این فیلم میخواهد بگوید که اگر شما چیزی را واقعا بخواهید، میتوانید بدست آورید، حتی در شرایط وحشتناکی مانند هولوکاست. شما همواره میتوانید بر سرنوشت خود حکومت کنید.

 

نکته دیگر در این فیلم نمایش شخصیتهای مختلف انسانهاست. شما پدری را میبینید که به فکر سلامتی و ایمنی  پسر و همسرش است و به تنها چیزی که فکر نمیکند زندگی خودش است. او همواره در این اندیشه است که چگونه با دو تن از مهمترین افراد زندگیش ارتباط برقرار کند و به آنها کمک کند که از این شرایط  دشورا به راحتی عبور کنند.

در مقابل هم افراد بی احساسی را میبینید که جز خودشان به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنند. به عنوان مثال  شخصیت دکتر لسینگ آلمانی را در این فیلم ببینید، قصد او از آوردن گوئیدو به باشگاه افسران، در واقع نه کمک به او بلکه کمک به خودش برای پیدا کردن راه حل چیستانها است. او از گوئیدو عاجزانه میخواهد که به او کمک کند. در حالی نمیتواند ببیند که خود گوئیدو نیازمند کمک واقعی است . مسئله مهم برای گوئیدو نجات جان همسر و فرزندش است، اما مهمترین مسئله برای دکتر لسینگ پیدا کردن نام چیزی است که صدای «کواک، کواک» میدهد!

 

این فیلم تمام آلمانها را دیو سیرت معرفی نمیکند. به عنوان مثال قدرت تلقین که در این فیلم زیاد استفاده شده، به  شوپنهاور، فیلسوف آلمانی نسبت داده میشود، یا صحنه صحبت زنی با دورا، در راه پله اردوگاه را بیاد آورید که درباره نگهبان زن آلمانی میگوید: " آن اوایل که او به اینجا آمده بود، خوب بود!"

 

در انتها به نظر من جدای از این انتقادها و مخالفتها این فیلم داستان عشق اعضای یک خوانواده به یکدیگر است. هرچند پدر خوانواده در انتها کشته میشود اما خوانواده پیروز نهایی است. این فیلم همانطور که جاشوا در انتهای فیلم میگوید : "این هدیه ای است که پدرم به من داده است!" هدیه ای است به ما که محکی به خود بزنیم که چقدر به فکر اطرافیانمان هستیم و چقدر به فکر خود!

لازم به ذکر است که «فیلم زندگی زیباست» در دو نسخه انگلیسی و ایتالیایی  وجود دارد، که نسخه ایتالیایی آن حدود پانزده دقیقه طولانی تر است و شامل صحنه هایی است که به هنگام آماده سازی نسخه انگلیسی از زیر تیغ تدوین گر گذشته است.

 

 

در مورد این فیلم گفتنیها و نقدهای ناگفته بسیار باقی مانده است که اگر بخواهیم به تک تک آنها بپردازیم، باید تمام این وبلاگ را به این فیلم اختصاص دهیم، بنابراین در اینجا به همین مقدار بسنده میکنم و بحث در مورد این فیلم را به فرصتی دیگر موکول میکنم. در پستهای بعدی در مورد دیگر آثار روبرتو بنینی صحبت خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

د ر پست قبلی صحبتهای بنینی در مورد فیلم زندگی زیباست را خواندید. کسانی که از بنینی و این فیلم  دلخوشی ندارند میتوانند در ادامه انتقادات یک یهودی عصبانی را در مورد او و این فیلم را بخوانند تا دلشان خنک شود:


- فیلم «زندگی زیباست» افسانه ای است که ادعای قصه زیبای عشق گوئیدو( بنینی ) را دارد. یک پیشخدمت خودمانی از شهر آرزو توسکان، و دورا ( نیکلتا براسکی) یک معلم اشراف زاده مدرسه. گوئیدو او را شاهزاده خانم خطاب میکند، دل اورا بدست میآورد و سوار بر اسب با او ازدواج میکند. از سال 1939 ما به پنج سال بعد میرویم، آنها صاحب پسری سیاه چشم به نام جاشوا (جورجیو کانتارینی)  شده اند. بازی گوئیدو و جاشوا در حقیقت تجلیل بنینی از فیلم «پسر بچه» چارلی چاپلین و جکی کوگان کوچک در سال 1921 است.


علاقه به فیلم «زندگی زیباست» بستگی به دید شما نسبت به بنینی دارد. او در ایتالیا بواسطه نمایشهای تلوزیونی و فیلمهایش به گنجینه ملی ایتالیا تبدیل شده است و بسیاری نمیتوانند خنده خود را از دیدن فیلمهای «شب روی زمین» و «مغلوب قانون» جیم جارموش کنترل کنند. امثال من که کمدی بنینی را مزاحم و سردرد آور میدانند در اقلیت هستند. من از خودشیفتگی عصبی او عذاب میکشم. هر حرکت او التماس میکند: " چشمتان را ازمن برندارید!" . " نگاه کنید، من به خاطر شما روی میز میروم!". او کپی ناشایستی از جری لوئیس و رابین ویلیامز است. ترکیب وحشتناکی از سستی و خود بینی.


چرا بنینی نتوانست با شروع فیلم زندگی زیباست مرا مجذوب کند؟... هی، این فقط یک فیلم  احمقانه است که در نیمه دوم، جاییکه  سازندگان این کمدی جاه طلبانه،  راهشان را عوض میکنند، احمقانه تر و کشنده تر میشود.


گفتگوی بنینی، آنجا که میگوید: " من با فیلمنامه نویسم درباره گذاشتن من -- یک کمدین – در یک وضعیت غریب صحبت میکردم"، دلیلی بر خودبینی اش در نیمه دوم فیلم است. در این اپیزود تکان دهنده، فیلم مانند «فهرست شیندلر» (اسپیلبرگ)، میشود. او در یک اردوگاه بی نام  به عنوان پیشخدمت نازیها کار میکند. (تصور کنید، نژاد پرستان واقعی به یک یهودی کثیف اجازه میدهند به غذایشان دست بزند!).


به خوابگاه بر میگردیم، او لودگی میکند، یک چهره خوشحال بر بدنش دارد، در حالی که دیگر زندانیان ساکتند، میخوابند و سربه زیر هستند. در اردوگاه ، زندگی با کار سخت روزانه میگذرد، نازیهای اندکی که دیده میشوند، کاملا خشک و بی روحند. افسوس که بعضی میمیرند، گرچه نشان داده نمیشود. ( بنینی: "خشونت آشکارا نشان داده نمیشود، زیرا این روش من نیست.") در هر صورت گوئیدو جاشوا را متقاعد میکند که این اردوگاه مرگ در حقیقت یک بازی بزرگ فرضی برای کودکان است. درست نگاه کنید، پنهان شدنها و گرسنگی کشیدنها واقعا مسخره است.
زندگی زیباست تنها تیتر فیلم نیست، این فیلم سرزنش برانگیزی برای بنینی است. او در این فیلم معنایی از هولوکاست را تداعی کرده است که برای بیشتر یهودیان به معنای از دست رفتن میلیونها زندگی نیست. او افراد بسیار زیادی را در این اردوگاه نشان میدهد که زنده می مانند، درخشش خورشید، مزراع سبز، گلها و مخصوصا خانوادهایی که باقی مانده اند. بازماندگان زیادی که بنینی نشان میدهد، کاملا خوشحال به نظر میرسند. بجز یک نفر که زنده نمانده و برعکس میلیونها تن دیگر، در شب ومه رها شده است و تنها به صورت یک خاطره در فیلم یاد میشود.


"زندگی زیباست". آیا میتوانید تصور کنید کسی را که از این واقعه جان سالم به در برده این را بگوید؟ زمانی که افراد باقیمانده انگشت شمارند و ترسان . با روحیه لبریز از نفرت نبود خدا و انسانیتی که به آلمانها اجازه چنین کاری را داده است.


بنینی میگوید: " از نظر تاریخی شاید فیلم اشتباهاتی داشته باشد. اما این یک داستان در مورد عشق است نه یک مستند." خیر، این مستند نیست. راه حل نهایی زندگی زیباست، یک احساس خوب است، یک چهره خندان از هولوکاست.


فیلم بنینی را برای خودتان نگه دارید. شاید شما فیلم را بپسندید مهم نیست چه مذهبی دارید، اما به نظر این یهودی منتقد، جایزه ای را که یهودیان اورشلیم به این فیلم داده اند توهینی به جماعت یهود است و هولوکاست نشان داده شده توسط این فیلم بسیار مشمئز کننده است.


متن کامل این یادداشت را در آدرس زیر مطالعه کنید:

http://www.geraldpeary.com/reviews/jkl/life-is-beautiful.html

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

 

 

- میخواهیم در مورد فیلم «زندگی زیباست» صحبت کنیم. این پنجمین فیلمی است که شما کارگردانی کرده اید و بسیار متفاوت تر از دیگر فیلمهای شما به عنوان بازیگر و کارگردان میباشد. یک موضوع قوی دارد، یک کمدی است یا در آن کمدی دارد. چه چیز باعث شد فیلمی در مورد هولوکاست (کشتار و آدم سوزی دسته جمعی یهودیان در جنگ جهانی دوم) به این شیوه بسازید؟... انگیزه شما چه بود؟


- من فکر میکنم هولوکاست به همه مربوط است. وقتی شما درباره آن مطالعه میکنید دیگر همان شخص سابق نیستید. انگیزه ساختن این فیلم از کتاب یا شخص خاصی به من القا نشد.
در ایتالیا، کشوری که فاشیسم در آن متولد شد، ما با هولوکاست رابطه بخصوصی داریم، اما این واقعه تاریخی به هرکسی مربوط میشود. آن بخشی از انسانیت است.

من در باره فیلم بعدیم همراه با فیلمنامه نویسم فکر میکردم. وقتی شما درباره فیلم بعدیتان فکر میکنید مانند این است سعی میکنید یه ملودی بسازید. ما درباره  چیزهایی مانند رم باستان، زن روسی، چه میدانم سگ اسپانیایی... فکر میکردیم و ناگهان ما نوع دیگر از فیلم را تالیف کردیم، بسیار جالب و سرگرم کننده. قصه مردی در یک اردوگاه کار اجباری، گفتن چیزی شبیه این به یک کودک :" آیا خوشحالی، پدرت رو میبینی، اون به توفکر میکنه!"  قصه جالب و قابل لمسی بود. فیلمنامه نویسم گفت که ما باید روی این ایده کار کنیم. ایده قراگرفتن من به عنوان کمدین در یک موقعیت غریب. من عاشق این ایده شدم. سینما احساس است و وظیفه من تلاش برای دسترسی به زیبایی است. هدف این بود، اما من میترسیدم.

پس از رسیدن به این ایده، نمیتوانستم بخوابم، به خود میگفتم که باید شجاع باشم. مثل اینکه وقتی شما عاشقید، باید شجاع باشید و من فکر میکنم  آنقدر شجاع هستم که این مصاحبه را با شما به زبان انگلیسی انجام میدهم! اینطور نیست؟ من این بارقه روشن را دنبال کردم. یک ستاره در آسمانی که تماشا میکردم.


- چه اتفاقی افتاد وقتی فیلمنامه را به تهیه کنندگان خود نشان دادید و گفتید میخواهم یک فیلم در این مورد بسازم؟ عکس العملشان چگونه بود؟  مردم چه گفتند؟ بله، این ایده خیلی خوبیه!؟  آیا شما حمایت خوبی در ایتالیا بابت ساخت این فیلم داشتید، یا خیر؟


خوب من در ایتالیا به علت موفقیت فیلمهای قبلیم ، کم و بیش آنچه را که میخواهم انجام میدهم. گرچه بعضی میگفتند که چرا میخواهم فیلمی در این مورد بسازم؟ موضوع این است که یک بازیگر در جلوی مردم بازی میکند نه پشت سر آنها. اگر مردم بتوانند اعمال شما را پیشگویی کنند شما باخته اید! در هر صورت من با خودم صادق بودم. من عاشق این ایده بودم و نمیتوانستم بایستم. من میخواستم دینم را به هولوکاست ادا کنم. خوشبختانه یک فیلم نمیتواند دنیا را عوض کند، با این حال من هنوز میخواستم همه چیزم را روی این فیلم بگذارم. من همیشه این کار را میکنم، علی الخصوص در اینجا، من همه چیزم را روی این فیلم گذاشتم.

البته من ترسیده بودم، زیرا یک پیش داوری علیه کمدین هایی که کارهایی شبیه این انجام میدهند، وجود دارد. هولوکاست یک تراژدی غمناک است، بنابراین عکس العملها قابل فهم است. بعضی از مردم فکر میکنند با این موضوع نمیتوان به صورت کمدی برخورد کرد، اما به نظر من تنها کمدینها میتوانند به اوج یک تراژدی برسند. این مانند دوزخ دانته است ( کتاب کمدی الهی دانته، در مورد دانته و بنینی در جای خودش صحبت خواهم نوشت.) جایی که میگوید : "هیچ غمی بزرگتر از این نیست که در بیچارگی به یاد اوقات خوش بیافتید."

به همین دلیل است که نیمه دوم این فیلم بسیار تاثرانگیز است، زیرا ما در باره نیمه اول که پر از  خوشی و خنده بود فکر میکنیم.

در نیمه دوم من یک شیرین کاری میکنم، پایینترین نوع شیرین کاری در کمدی این است که یک مرد شبیه زنان لباس بپوشد، اما پوشش زنانه من کسی را نمیخنداند! این پوشش جهت نجات زندگی پسرم استفاده میشود، این نهایت تراژدی و وحشت  است. به همین علت است که شما نمیتوانید بخندید. شما میخندید، اما قلب شما شکسته و صد تکه میشود!

نیازی به احساساتی کردن فیلم نبوده است. شاعر میگوید: " فراموشی عمیق ترین قسمت حافظه است." هیچکس نمیتواند این را فراموش کند. ما عمیقا میدانیم که چه اتفاقی میافتد، بنابراین من از احساس گرایی دوری کردم. در ازا علائم های کوچکی ساخته ام که نشان دهد، چه اتفاقی میافتد.

در ایتالیا از من میپرسیدند، چرا میخواهی این فیلم را بسازی؟ و من گفتم، ابسيار خوب،  ممکن است من تعدادی از بینندگانم را از دست بدهم، اما من مجبورم کاری را که دوستش دارم و به آن ایمان دارم، انجام دهم. گرچه خودم هم میترسیدم. من فیلمنامه را به کمیته یهودیان در میلان فرستادم  و آنها به من گفتند: "  این نمیشه، غیر ممکنه، از نظر دینی درست نیست!" اما من یک بازیگرم نه یک مستند ساز و مورخ. من میدانم که چیزهایی در نیمه اول وجود دارد که کاملا ساختگی است. در آن زمان یک مرد یهودی نمیتوانست با یک دختر غیر یهودی  ازدواج کند، کاملا غیر ممکن بود. همچنین اجرای اپرای فرانسوی میسر نبود، زیرا موسولینی   آن را ممنوع کرده بود. بنابراین من میدانستم که این وقایع از نظر تاریخی درست نیست اما آنها را عمدا انجام دادم، همان کاری را که در نیمه دوم نیز کردم. مثلا مشخص نیست که اردوگاه در کجاست. ایتالیا یا آلمان؟ فرض کنیم آلمان چون بازیگران آلمانی صحبت میکنند. من نمیخواستم بگویم اینجا آشویتس یا برکناو (نام دو اردوگاه معروف) است، زیر هرکسی میتواند به من بگوید که شبیه آنها نیست. من میخواستم کاملا آزاد باشم، ما میدانیم که هیچکدام از اردوگاهها در کوهستان نبوده اند، به همبن علت من این نقطه کوهستانی را پیدا کردم تا نشان دهم که همه چیز ساخته ذهن من است. این یک مستند  و روایتی از هولوکاست نیست.

 احتمالا با این فیلم من تعدادی از بینندگانم را از دست خواهم داد، اما من نمیتوانم چیزی را که دوست دارم انجام ندهم. در کمال شگفتی من، این فیلم بالاترین درجه موفقیتی را که تا کنون در ایتالیا داشتم را به من داد و مردم نامه های فراوانی برایم نوشتند که نمیدانم چگونه از مردم به جهت این عکس العملشان تشکر کنم.

 

سوالات بیننده گان:

 

- برای یهودیان ارتدکسی که از فیلم شما به علت وارد کردن کمدی در هولوکاست انتقاد کرده اند، چه پاسخی دارید؟

 

خوب افراد کمی این عقیده را دارند. من واقعا نمی فهمم، آنها فیلمهای زیادی درباره هولوکاست داشته اند و این اولین بار است که یک کمدین فیلمی در این مورد به روشی دیگر میسازد. من نمیدانم چرا آنها مرا متهم میکنند، زیرا نیمه دوم فیلم یک تراژدی واقعی است. من واقعا نمیتوانم به این سوال جواب دهم و در این مورد خیلی متاسفم.

سادگی فیلم باید پیغام خود را رسانده باشد. قبل از همه این یک داستان عشقی است. من به پسرم واقعیت را نمی گویم، این یک بازی است، زیرا این تنها راهی است که یک پسر پنج ساله میتواند وارد تراژدی شود، بی انکه کشته شود یا مغزش متلاشی شود. فیلم حافظ بیگناهان است و انسانیت زیادی در آن نهفته است و این سادگی و صداقت است که ما را به خدا نزدیکتر میکند.

فکر میکنم تنها شهادت بازماندگان، تاریخ نویسان و بزرگی حقیقت است که میتواند آنچه را که به واقع در هولوکاست رخ داده را شرح دهد. من قادر نیستم مانند اسپیلبرگ یا اسکورسیزی خشونت را مستقیما نمایش بدهم، روش من دوری از خشونت و هراس است. من هیچگاه خشونت و وحشت را مستقیما نمایش نمیدهم، اما وجود آن همه جا احساس میشود.

میگویند شبی فرانس کافکا برای خوابیدن در خانه دوستش میماند اما چون اتاقها را نمیشناخته به اتاق خواب پدر دوستش میرود و میگوید: " ببخشید، نمیخواستم مزاحم شوم، فکر کنید مرا خواب دیده اید!"

بنابراین فیلم مرا نیز یک خواب فرض کنید. من دوست ندارم کسی با این فیلم ناراحت شود، این فقط یک رویاست.

 

- آیا کمدی در زندگی روزمره شما نقشی  دارد؟

 

من دوست دارم شبیه گوئیدو باشم، بازیگر نقش اصلی فیلم، زیرا او به عنوان یک مرد و یک پدر الگوی من است. او در زندگی همسرش یک هدیه بزرگ آسمانی است، بنابراین فکر میکنم من مرد بسیار خوشبختی هستم که در این قضیه شراکت دارم. من باید از نیکلتا براسکی تشکر کنم، زیرا او اینجاست و به عنوان یک بازیگر کمک واقعا زیادی  به من کرد. من باید از وی تشکر کنم زیرا در هنگام ساخت فیلم من به او چیزهای سخت و غمگین بسیاری تحمیل کردم که برای هرکس دیگری غیر قابل تحمل و اجرا بود، اما او اینکار را انجام داد و من از او عمیقا تشکرمیکنم. این یک  هدیه و بازیگر،  شگفتی است که خدا به من ارزانی کرده است. به همین علت است که دوست دارم شبیه گوئیدو فیلم باشم. سعی میکنم اما مطمئن نیستم که بتوانم مانند گوئیدو معجزه کنم.

 

- آیا رابطه ای بین فیلم دیکتاتور بزرگ و زندگی زیباست وجود دارد؟

 

بله، البته. هر چیزی که کمدینها انجام میدهند، به طور مسقیم یا غیر مستقیم،  وام گرفته از چارلی چاپلین است، زیرا او سلطان کمدی است. این فیلم علاوه بر دیکتاتور بزرگ به فیلم بچه (چارلی و پسر) نیز ارتباط دارد. زیرا این داستان محافظت از یک بچه است. یک بیعت مستقیم در اینجا با فیلم دیکتاتور بزرگ وجود دارد. شماره من مانند چارلی چاپلین در دیکتاتور بزرگ 3797 است.

 

- به نظر میرسد شما در کمدی خود روی صحبت کردن خیلی تاکید میکنید، چه میکردید اگر نمیتوانستید صحبت کنید؟

 

سوال بسیار جالبی است. من یک داستان گوی واقعی هستم، من عاشق داستان سرایی ام. این قدیمیترین پیشه در دنیاست... بنابراین به سختی میتوانم تصور کنم که داستانی تعریف نکنم. موضوعات زیادی برای داستان سرایی پیش میآید اما ... واقعا سوال سختی است و نمیتوان پاسخ دهم.

 

گفتگویی را که مطالعه کردید، خلاصه ای بود از مصاحبه روبرتو بنینی در هفت نوامبر سال 1998 در لندن. متن کامل این گفتگو را در آدرس زیر بخوانید. هرچند اگر خوش شانس باشید؛ میتوانید امید وار باشید که  لینکهای مربوط به صدای این مصاحبه هم که در این آدرس وجود دارد کار کند:

 

http://film.guardian.co.uk/Guardian_NFT/interview/0,4479,70573,00.html

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

La Vita è bella

زندگی زيباست

کارگردان: روبرتو بنینی
بازیگران: روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی، جورجيو کانتارینی
فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو چرامی
موزیک: نیکولا پیوانی
محصول 1997

شخص یهودی شوخی به نام گوئیدو(بنينی) همراه با دوستش برای کار به شهر میروند. وی در آنجا با دختری آشنا میشود که قصد ازدواج با شخص دیگری دارد. اما او تمام سعی خود را میکند که قلب دخترک را تسخیرکند. سرانجام آنها ازدواج میکنند .
اما این زوج و پسرشان به یک اردوگاه کار اجباری یهودیان تبعید میشوند. گوئیدو تما م سعیش را میکند تا این اوضاع را برای پسرش تحمل پذیر کند و سختیهای جنگ را از وی پنهان کند، بدین صورت که چنان وانمود میکند که همه این کارها فقط یک بازی است برای بدست اوردن یک جایزه. فیلم به دنبال نمایش کشتارهای جمعی نیست بلکه فقط نشان میدهد یک پدرچگونه از فرزند خود محافظت میکند تا زیر بار حقیقت تلخ از پا در نیاید.
در پایان تراژدی همانطور که باید به وقوع میپیوندد. ما مردی را میبینیم که با هرچه که دارد میجنگد و به تنها طریقی که میدانسته پیروز میشود و هیچگاه زیبایی زندگی را منکر نمیشود.

«ببر و برف» آخرین ساخته روبرتوبنینی تمی مشابه با فیلم «زندگی زیباست» دارد و توانایی جاری کردن اشک تماشاگران را در یک فیلم کمدی دارد، اما فیلم «زندگی زیباست» پس ازگذشت هشت سال از زمان ساخت، هنوز بهترین فیلم وی محسوب میشود. در مورد این فیلم نظرات مختلفی وجود دارد که اغلب مثبت و بعضا منفی است. نظرات مخالفین بیشتر در مورد ساختار و غیرقابل باور بودن داستان فیلم میباشد، اما بعضی پا را از این فراتر گذاشته اند و بنینی را متهم به همکاری با صهیونیست و مظلوم نمایی یهودیان کرده اند. برای نمونه نقدی را که در سایت خبری مهر در مورد این فیلم نوشته شده است را در آدرس زیر بخوانید:


http://www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=162619


علی رغم نظرات مخالفین٬ این فیلم با موفقیت جهانی روبرو شد و کاندید بیش از پنجاه جایزه از جشنواره های مختلف گردید. در پست بعدی صحبتهای روبرتو بنینی را در مورد این فیلم، از زبان خودش خواهید خواند.
آنونس، عکس ، موسیقی متن و کلیپهای مختلف این فیلم را از آدرس زیر بگیرید:

http://www.tuttobenigni.it/film_dettaglio.asp?Titolo=La Vita è bella

در ادامه توجه شما را به مطالبی در مورد اپرای «افسانه های هافمن» که در دو قسمت از فیلم پخش و اجرا میشود، جلب میکنم.

ژاک آفن باخ، (Jacque Offenbach)  آهنگساز فرانسوی (۱۸۸۰-۱۸۱۵) است که افسانه های هافمن معروف ترین اپرای ساخته شده توسط وی میباشد. این اپرا شامل قسمتهای زیر است:

 

Glou! Glou!

Drig! Drig!

Il etait une fois

Peuh! Cette biere

Ah! Vivre deux!

A Nonucun hote

Voici les valseurs

Belle nuit

Helas mon Coeur

 

در فیلم « زندگی زیباست » شاهد پخش قسمت Belle nuit هستیم که میتوانید آن را از سایت زیر دانلود کنید. هرچند اپرای کامل نیز در این سایت قابل دسترسی است.

 

http://www.grammy.ru/index1.php?act=dl&id=11915

 

 این هم متن و ترجمه :

 

 

Belle nuit, oh nuit d'amour,

Souris à nos ivresses

Nuit plus douce que le jour,

Oh belle nuit d'amour

 

Le temps fuit et sans retour

Emporte nos tendresses

Loin de cet heureux séjour,

Le temps fuit sans retour

 

Zéphirs embrassés, (second voice) Zéphirs embrassés

Versez-nous vos caresses (second voice) Versez-nous

Zéphyrs embrassés (second voice) Donnez-nous vos caresses

Donnez-nous vos baisers (second voice) Et Vos baisers versez-nous

Vos baisers (second voice) Versez-nous vos baisers

Vos baisers

Ah!

 

Belle nuit, oh nuit d'amour,

Souris à nos ivresses

Nuit plus douce que le jour,

Oh belle nuit d'amour

Belle nuit d'amour,

Souris à nos ivresses (second voice) Versez-nous vos caresses

Nuit d'amour (seconda voice) Oh belle nuit d'amour

Oh nuit d'amour

Ah

 

 

زیبا شبی است ، شب عشق

مستی و لذت ما را پر کرده

دردها کمتر از روز است

آه، زیباست شب عشق

 

زمان بدون بازگشت میگریزد،

و با خود این احساس خوب را میبرد.

بی توجه به این حال خوش

زمان بدون بازگشت میگریزد.

 

باد صبا در آغوش خود (صدای دوم) باد صبا در آغوش خود

محبتت را برما جاری کن (صدای دوم) برما جاری کن

آغوش بگشا باد صبا (صدای دوم) ما را در آغوش بگیر

بوسه ای بده (صدای دوم) و بوسه ات را بر ما ببار

بوسه تو (صدای دوم) و بوسه ات را بر ما ببار

بوسه تو

آآ....!

 

زیبا شبی است ، شب عشق

مستی و لذت ما را پر کرده

دردها کمتر از روز است

آه، زیباست شب عشق

شب زیبای عشق

 

ما را با مستی و لذت پر کن (صدای دوم) محبتت را بر ما ببار

شب عشق (صدای کمکی) آه، شب زیبای عشق

آه، شب عشق

آآ....!

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

 

Pinocchio
پینوکیو

 

 

کارگردان: روبرتو بنینی

بازیگران :  روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی

فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو کرامی ، اقتباسی از کتاب کارلو کولودی

موزیک : نیکلا پیوانی و روبرتو بنینی

محصول 2002 ایتالیا 

 

 

 

یک روایت آدمیزادی از داستان عروسک چوبی کارلو کولودی . بعضی  این فیلم را فاقد ارزش میدانند، اما در مقابل کسانی دیگر این فیلم را بهترین روایت از داستان مشهور پینوکیو میداند. اگر شما با گروه اول هم عقیده هستید، توجه شما را به نقدی که از این فیلم در روزنامه جام جم در آدرس زیر به چاپ رسیده است، جلب میکنم، شاید تغییر عقیده بدهید.

 

http://www.jamejamdaily.net/shownews2.asp?n=61947&t=fp#

 

این فیلم با هزینه ای بالغ بر 40 میلیون دلار گران قیمت ترین فیلم ساخته شده در ایتالیا میباشد. هر چند با فروش 9 میلیون دلاریش در هفته اول نمایش، به سرعت این هزینه را جبران کرد و به سوداوری رسید. داستان ساخت این فیلم را از زبان خود روبرتوبنینی بخوانید:

 

«فدریکو (فلینی) عادت داشت مرا «پینوکی اتو- Pinocchietto» (پینوکیوی کوچک) صدا بزند و همیشه عکس مرا به صورت پینوکیو نقاشی میکرد. ...او واقعا دوست داشت فیلم پینوکیو را بسازد، که شبیه اقدام به ساخت کتاب کمدی الهی (دانته آلیگیری) بود. اما هیچوقت موفق نشد... در بستر مرگ آخرین حرفی که به من زد این بود: "روبرتینو تو پینوکیو را به تنهایی خواهی ساخت." من بیست سال در آرزوی ساخت پینوکیو بودم و دیگر نمیتوانستم بیش از این صبر کنم، چون دران صورت مجبور میشدم نقش ژپتو را بازی کنم.»

 

در هیچ کجای فیلم نامی از کارلو کولودی نویسنده داستان به چشم نمیخورد. این موضوع باعث اعتراض شدیدی در ایتالیا شده بود، بنینی در این مورد میگوید:

 

«چرا اسم کارلو کولودی جزو اسامی عوامل فیلم نیست؟ این مثل این است که در اول انجیل بنویسند، بر اساس داستانی از خدا. پینوکیو پس از قران و انجیل یکی از پرخواننده ترین داستانهایی است که به تمام زبانها ترجمه شده است و هرکسی میداند که توسط کولودی نوشته شده است.»

 

 

نکته جالب در مورد دوبله فیلم این است که روبرتو بنینی و همسرش دو هفته تمام روی دوبله انگلیسی فیلم با صدای خودشون کار کردند، اما در نهایت چون نتیجه راضی کننده نبود، دوبله رو به برکین میر (فیلم RAT RACE) و گلن کلوز (فیلم Eddie Griffin…Queen Latifah) سپردند. اما باز هم تماشاگران انگلیسی زبان از نتیجه چندان راضی نبودن و در سایتهای مختلف دیدم که به هم توصیه میکردند که فیلم رو با صدای اصلی ببیند. من هم به نوبه خودم به شما توصیه میکنم برای اینکه لذت بیشتری از فیلم ببرید، از خیر نسخه دوبله فارسی اون بگذرید و نسخه ایتالیایی رو با زیر نویس تماشا کنید.

 

متن ترانه فيلم پينوكيو با صداي روبرتو بنيني :

 

Quando spunta il sole fa cri cri,
e se vado a scuola anche il maestro fa cri cri.

Quando il gallo canta cricca il dì
E poi torno a casa e anche il mio babbo fa cri cri

Proprio come mi piace il lunedì
Il carabiniere sotto i baffi fa cri cri.

Fa venire sonno l’abbiccì,
gl'è che noi ragazzi siam così, tutti così:
a noi un ci garba punto quel cri cri! 

Ma un giorno andando un po' di qua e di là
Col cuore zeppo zuppo di felicità
Sapete cosa dissi cra cra
Poi lo ridissi forte cra cra cra
……Ma quant'è vita la vita……

E poi rispunta il sole rifà cri cri
Poi ho tanta fame e anche la pancia fa cri cri.

Come vorrei mordere un cachi,
il carabiniere sotto i baffi fa no no! 

Sette e quattro dodici non so,
faccio un sogno brutto dove tutti fan così
cri cri cri cri cri cri cri cri cri
cri cri cri di qua e di là
cri cri di qui e di li
a me un mi garba punto quel cri cri! 

…….Ma quant'è la vita 

Quando spunta il sole fa cri cri
Fa cri cri anche il gallo non fa più chicchirichì 

Il maestro a scuola fa cri cri
Vado a letto e il letto cigolando fa cri cri 

Sento un suono allegro do re mi
Ma mi si confonde in mezzo a tutti quei cri cri 

Cri cri cri cri cri cri cri
Gl'è che a noi ragazzi non ci garbano quei cri cri

 

در مورد فيستيوال ۲۰۰۳ تگزاس در جای خود صحبت خواهم کرد٬ اما علی الحساب ميتونيد قسمتی از فيلم اين فستيوال رو که در اون بنينی همراه با بچه ها ترانه پينوکيو رو اجراميکنه رو از آدرس زير بگيريد:
 
http://www.robertobenigni.altervista.org/ultimoparadiso/8.wmv
 
برای ديدن تريلر٬ عکسها و فيلم مصاحبه با بنينی در مورد اين فيلم لينک زير را دنبال کنيد:

http://www.cineuropa.org/video.asp?documentID=17

 
 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

ببر و برف يا جنگ و خنده !

 

La Tigre e la neve

کارگردان: روبرتو بنینی

بازیگران :  روبرتو بنینی، نیکلتا براسکی، ژان رنو و تام ویتس

فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو کرامی

موزیک : نیکلا پیوانی و تام ویتس

محصول 2005 ایتالیا

 

 

 

آخرین فیلم بنینی در واقع بازگشت وی به حال وهوای فیلم «زندگی زیباست» در هشت سال پیش میباشد. آتیلیو (بنینی) یک معلم شاعر است که دیوانه وار در عشق ویتوریا (براسکی) که هیچ احساسی نسبت به او ندارد، گرفتار است. ویتوریا برای کار با فواد (رنو) شاعر بزرگ عرب در سال 2003 به بغداد میرود، اما جنگ شروع میشود و یک بمباران سنگین باعث میشود که این نویسنده به کما فرو رود. وقتی آتیلیو از ماجرا با خبر میشود، با هر وسیله ممکن خود را به آنجا میرساند و تمام سعیش را میکند که در این کشور جنگ زده داروهای مورد نیاز وی را که در بیمارستان وجود ندارد را بیابد وبارها جانش را به خطر می اندازد. عشق او را وادار میکند تا خطر کشته شدن را بپذیرد و برای عشقش از میدانهای مین رد شود و از بیابان با شتر و موتور سيكلت گذر کند.

 

« پینوکیو» فیلم قبلی بنینی یک استثنا بود. تلاشی هنرمندانه و بزرگ برای به تصویر کشیدن افسانه زیبای کارلو کولدی. دراینجا بنینی یک رویداد معاصر (جنگ عراق ) را بهانه ای میکند برای بیان قصه عشق و شاعری. با این فیلم بنینی به موضوعاتی که خودش مینویسد، رجوع میکند، چیزی که همیشه بهترین نتیجه را داشته است.

مانند «زندگی زیباست» ( مشهورترین و هنوز بهترین فیلم وی) این هم داستان ارتباط آدمیان است در یک ورطه غم انگیز (جنگ). بنینی همان فیلم را دوباره نساخته است و نخواسته است که همان موضوع خنده و گریه را تکرار کند، او سعی کرده جریان زندگی را دنبال کند اما به روشی دیگر. البته پیام این فیلم همان پیامی است که «فیلم زندگی زیباست» عرضه کرده بود: "عشق همواره پیروز است."

 

 در ایتالیا بسیاری از فیلم « ببر و برف» انتقاد کرده اند که موضع قوی علیه جنگ اتخاذ نکرده است. اما به نظر من این درست نیست. فیلم کاملا ضد جنگ است. مثالهای بیشماری در فیلم میتوان آورد که این موضوع را نشان میدهد ( سختی زندگی در بغداد جنگ زده، صحنه بیمارستان و خودکشی فواد). البته هدف بنینی هیچگاه نشان دادن خون و صحنه های تراژدی نبوده است، زیرا موضوع اصلی خودش تراژدی است. فیلم نشان میدهد که شما چگونه میتوانید برای شخص یا چیزی که دوستش دارید بجنگید، حتی در شرایط سختی مانند جنگ.

 

 

ما اغلب در فیلم میخندیم، اما در پشت کمدی بنینی واقعیات مهمی نهفته است. تا ده سال پیش ما عادت داشتیم از ابتدا تا انتهای فیلمهای بنینی بخندیم اما از فیلم «زندگی زیباست» به بعد در کمدی او تغییرات مهمی را شاهدیم. بنینی دیگر یک دلقک ساده نیست.

شاید قبلا شنیده باشید که بنینی از مخالفان سرسخت سیلویو برلوسکنی نخست وزير وقت ایتالیا است. زیرا او اولین حامی آمریکا برای شرکت در جنگ عراق بود و ارتش ایتالیا سومین ارتش بزرگی بود که در جنگ عراق شرکت داشت.

غیر طبیعی نبود که علاقمندان بنینی انتظار فیلم صلح آمیزی از وی را میکشیدند که آمریکاییها در آن نقش مهاجم را داشته باشند. بنینی در یک کنفرانس مطبوعاتی در رم گفت: "فیلم ببر و برف یک فیلم کاملا ضد جنگ است. فیلمهای جنگی اغلب مغز تماشاگر هدف ميگيرند، اما این فیلم به قلبها اشاره دارد، که بسیار قویتر است."

فیلم ببر وبرف آشکارا بر علیه تهاجم ارتش آمریکا موضع نگرفته، در واقع ارتش امریکا را حتی همدرد معرفی میکند. تنها در یک صحنه جستجوی خانه ارتش آمریکا خشن نشان داده میشود. در جای دیگر وقتی قهرمان فیلم در یک ایستگاه بازرسی به عنوان بمبگذار دستگیر میشود، با شنیدن اینکه او شاعر است، اسلحه ها پایین می آید!

 

 

بنینی خود میگوید: " من در مورد آنها( سربازان آمریکایی) قضاوت نمی کنم. من میدانم که آنها اغلب جوانان فقیر و بیکار و بدون آینده ای هستند. من دلم برایشان میسوزد. اگر شما بخواهيد در فيلم خود بيانيه اي مستقيم بر عليه جنگ صادر كنيد ، احتمال عدم موفقيت آن خيلي زياد است. هر فيلمي كه مي خواهد براساس يك موفقيت جنگي ساخته شود ، حتما بايد قصه اش را از صميم قلب گرفته باشد.در چنين حالتي ، ساخت چنين فيلمي خطرناكتر و غريب گونه تر خواهد بود."

بنيني مي گويد در فيلم خود قصد قضاوت نداشته و ترجيح داده كه خود تماشاگران به نتيجه گيري دلخواه خود برسند. هر چند فیلم  پیغام خود را به وضوح بیان میکند: "هیچگاه امیدتان را از دست ندهید، هیچگاه نترسید، نابودی را نپذیرید. بجنگید و مطمئن باشید که در انتها پیروز خواهید شد." 

 

 

 

ژان رنو بازیگر فرانسوی نقش یک شاعر عرب را بازی میکند. او که اغلب بازیگر فیلمهای اکشنی مانند «لئون» و «رونین» بوده است، در مراکش به دنیا آمده است، و با اينكه از هفده سالگي در فرانسه زندگی میکند، هنوز خون عربی در او وجود دارد. او در مورد بنینی و فیلم ببر و برف میگوید:

این فیلم داستان زیبایی از عشق است با سناریوی فوق العاده از یک مرد استثنایی. بنینی یک انسان ساده که هنرپیشه شده است نیست، برای من او یک فرشته است، او راه نمی رود، پرواز میکند.

«ببر و برف» عنوان یکی از اشعار اتیلیو در فیلم است. اگر شما هم از عنوان فیلم «ببر و برف» متعجب هستید مبتوانید آن به دوچیزی معنی کنید که به ندرت باهم می آیند مانند «جنگ و خنده!»

تمام بازیگران در این فیلم عالی کار کرده اند. روبرتو بنینی و همسرش نیکلتا براسکی (بسیارجذاب تر از همیشه) و ژان رنو که ذاتاهمان فواد است. فیلمبرداری بسیار خوب، و موزیک نیکلا پیوانی نیز مانند همیشه خوب است. ما همچنین شاهد مشارکت کوچک دوست همیشگی بنینی، تام ویتس نیز هستیم. او در صحنه ازدواج ترانه زیبایی را که مخصوص این فیلم نوشته شده است، را میخواند.

 اطلاعات كاملي از فيلم ببر و برف شامل عكسهاي فيلم و عكسهاي پشت صحنه؛ تريلر و كليپهايي از قسمتهاي مختلف فيلم؛ مصاحبه با بنيني و غيرو را ميتوانيد در سايت زير ببينيد:

 http://www.kataweb.it/cinema/scheda_film.jsp?idContent=274779

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

قبل هر چیز بهتون توصیه میکنم که فیلمهای بنینی رو با صدای اصلی خودش تماشا کنید. اون حسی رو که بنینی با طرز صحبت کردنش و تاکید روی حروف و کلمات خاص به تماشاگر منتقل میکنه، به جرئت میتونم بگم که هیچ دوبلوری قادر به ارائه اش نیست. احتمالا شنیدید که جیم جارموش کارگردان آمریکایی فیلم «مغلوب قانون» ، به هیچ عنوان حاضر به دوبله شدن فیلم نبود، و در نهایت فقط به یک شرط قبول کرد فیلم به فرانسه دوبله بشه، که بنینی به جای خودش حرف بزنه. چون معتقد بود بنینی فرانسه رو هم مثل انگلیسی با مزه صحبت میکنه. البته این کار رو در فیلم بعدیش «شب روی زمین» تکرار نکرد و فیلم در سینماها با زیر نویس عرضه شد.

کمدی های اولیه بنینی بر اساس شوخی های لفظی و بازی با تلفظها و گویشهای ایتالیایی بود. بنینی در کمدیهای خودش از کلمات مثل یک سلاح استفاده میکنه و اونا رو مسلسل وار به هم میبافه و بیان میکنه. این روند در فیلمهای بعدی اون به تدریج کمتر میشه و کمدی فیزیکی نماد بیشتری پیدا میکنه که اوج اون رو در فیلم «هیولا» میبینید. فیلم «زندگی زیباست» نقطه عطف فیلمهای بنینی محسوب میشه، که در اون بنینی موفق میشه تراژدی رو در قلب یک فیلم کمدی جای بده. این قضیه در فیلم اخیرش یعنی « ببر و برف » هم با قوت بیشتری ادامه پیدا کرده. نمونه این نوع کمدی - درام را شاید فقط بتونیم تنها در آثار با ارزش چارلی چاپلین پیدا کنیم. در ادامه به بررسی فیلمهای این کمدین میپردازم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

 


La Tigre e la neve (2005)
The Tiger and the Snow
ببر و برف


Coffee and Cigarettes (2003)
قهوه و سیگار- صحنه های مربوط به بنینی در سال 1986 فیلمبرداری شده است


Pinocchio(2002)
پینوکیو


Astérix et Obélix contre César (1999)
Asterix and Obelix vs. Caesar
آستریکس و ابلیکس علیه سزار


La Vita è bella (1997)
Life Is Beautiful
زندگی زیباست


Il Mostro (1994)
The Monster
هیولا


Son of the Pink Panther (1993)
Il Figlio della pantera rosa, (Italy)
پسر پلنگ صورتی


Night on Earth (1991)
Driver (Rome)
شب روی زمین


Johnny Stecchino (1991)
Johnny Toothpick
جانی استاکینو


La Voce della luna (1990)
The Voice of the Moon
صدای ماه


Il Piccolo diavolo (1988)
The Little Devil
شیطان کوچک


Down by Law (1986)
زمین خورده قانون


Non ci resta che piangere (1985)
Nothing Left to Do But Cry
جز گریه کاری نمانده


Effetti personali (1983)
Personal Effects
اثرات شخصی


Tu mi turbi (1983)
You Upset Me
تو مرا نگران میکنی


Il Papocchio (1980)
In the Pope's Eye
در چشمان پاپ


Chiedo asilo (1979)
Seeking Asylum
جستجوی آزیلوم


La Luna (1979)
Luna
ماه


Clair de femme (1979)
Woman light
نور زن


I Giorni cantati (1979)
The Days Are Numbered
روزها شماره گذاری شده اند


Letti selvaggi (1979)
Tigers in Lipstick (USA)
ببرها در ماتیک


Berlinguer ti voglio bene (1977)


Berlinguer, I love you
برلینگوار٬ دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  | 

در سال 1943 یک کشاورز فقیر به نام لویجی (Luigi) در جستجوی یک کار بهتر همسر خود ایزولینا (Isolina) را در شهر کوچکی به نام «میسرکودیا آرزون» (Misericodia Arezzon) در ناحیه «توسکانی» ایتالیا ترک کرد، اما در آلبانی به دست آلمانی های نازی گرفتار و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد و ناچار شد تمام انرژی خود را در جهت جنگ آلمان صرف کند و مانند دیگر زندانی ها سرنوشتی جز مرگ نداشت، اما دوسال بعد با تنها 77 پوند وزن توانست به خانه برگردد. در این سالهای پر اندوه فرزندی از این مرد متولد شد که بعدها ملقب به مردی که آخرین جایزه قرن بیستم اسکار را نصیب خود کرد، گردید.


روبرتو متولد 27 اکتبر 1952 در "میسرکودیا" در شهری به نام "ورجیو" با جمعیت 3000 نفر در تنگدستی رشد کرد. شرح زندگی او را از زبان خودش بشنوید که در نوامبر سال 1998 در یک مصاحبه در لندن تعریف کرده است:

 

« خوب، من در توسکانی در یک خوانواده فقیر بزرگ شدم. پدرم و مادرم کشاورزان فقیری بودند، اما کودکی من خوب بود. من از دوران کودکیم بسیار راضی هستم، زیرا بسیار دلپذیر و پر از انسانیت بود.

پدرم هرگز با ما نبود. او همیشه بیرون به دنبال شغلی میگشت. من سه خواهر داشتم که از من بزرگتر بودند. فقط یک تخت داشتیم و من تمام کودکیم را با چهار زن خوابیدم، مادرم و سه خواهرم، خیلی خوب بود! شش نفر در یک تخت میخوابیدند. هنوز میتوانم آن را به روشنی بخاطر بیاورم.

هنگامی که خیلی کوچک بودم، ما به شهر دیگری رفتیم، جایی که تحصیلاتم را آغاز کردم. من خیلی زشت و بدگل بودم، بنابراین مادرم انواع جادوگران و ساحره های نفرت انگیز را برایم میاورد که کاری بکنند، این حقیقت است، او سالها مرا وادار به خوردن داروهای وحشتناکی میکرد، زمانی که  پس از خوردن آن چیزها حسابی مریض شده بودم، کشیشی به خانه ما آمد، یک کشیش بسیار بلند قد. او به مادرم گفت : " این پسر با من به مدرسه کشیشها می آید. من از او یک کشیش خوب خواهم ساخت." بنابراین هنگامی که دوازده سال داشتم به یک مدرسه عالی در فلورانس رفتم.

در سال 1964 سیل بزرگی در فلورانس جاری شد. من آن صحنه را به خاطر دارم زیرا آن همه آب و ضجه مردم مانند یکی از فیلمهای «فلینی» بود. من از این لحظه آزادی استفاده کردم و از آنجا به سمت خانه فرار کردم.

در این زمان مادرم بسیار فقیر بود. ما در یک اتاق عجیبی زندگی میکردیم، با اسبهایی که در سمت دیگر بودند. نزدیک اصطبل بودیم و از پنجره میتوانستیم اسبها را ببینیم، من آن را به یاد دارم زیرا بسیار گرم بود، به طور شگفت انگیزی گرم. من خاطرات خوبی از آن زمان دارم.

سیرک کوچکی به نام «درولین» (Drolin) وجود داشت، که من پولی کافی برای دیدنش نداشتم، اما هرشب دزدکی وارد می شدم و شعبده بازها، دلقکها و حیوانات را میدیدم. سیرک کوچکی بود و فقط یک شیر داشت. شعبده بازی به من گفت که میتوانم هرشب سیرک را مجانی تماشا کنم. او به مادرم گفت که "من به این پسر به عنوان دستیار احتیاج دارم." من خیلی خوشحال بودم، البته مادرم نیز بسیار خوشحال بود، زیر یک نان خور کمتر میشد. " برو روبرتینو، بای، بای،" اون گفت: "برو." من خیلی خوشحال بودم. هرشب به سیرک میرفتم و ادای هیپنوتیزم شده ها را در میاوردم. مثلا شعبده بار به من میگفت:" تو در بیابانی، در صحرا، هوا خیلی گرم است." و من شروع میکردم به در آوردن لباسهایم و وقتی به زیر پوشها میرسیدم او مگفت : " آه! تو در قطب شمال هستی، " و من دوباره لباسهایم را میپوشیدم. خیلی احمقانه بود اما مردم آن را خیلی دوست داشتند. همچنینی آتش بازی هم داشتیم. با پودر و کرم مخصوصی شما میتوانستید آتش را در دست من قرار دهید، به آنکه احساس سوزشی بکنم. اما یکبار که او این کار را به درستی انجام نداد، دستانم واقعا سوخت و من ترسیدم و بار دیگر فرار کردم. اولین بار به خاطر آب و بار دوم به خاطر آتش.

مدتی بعد کشیش دیگری را دیدم، معلمی در یک مدرسه زنانه. کشیشهای کاتولیک در ایتالیا همه جا هستند. او به من گفت که میتوانم در دبیرخانه مدرسه کار کنم. در کلاسی که من بودم چهل زن داشتیم و تنها من، خیلی خوب بود! اما من بسیار خجالتی بودم. چهل زن و تنها من. آن شبیه صحنه فیلم دیگری از «فلینی» بود. در این زمان واقعا همه چیز عجیب بود.

 

 

پدرم عاشق سنتهای توسکان بود، از من خواست که اشعار شاعرانی مانند «آریستو» و «اسپنسر» بخوانم. طرز خواندن اشعار به شخصیتی که بینندگان به تو میدادند بستگی داشت، این یک سنت باستانی بود و پدرم عاشق این کار بود و از من خواست تا در این زمینه کار کنم.

من سعی کردم تا ابداعات تازه ای در این زمینه انجام دهم، مثلا مخلوط کردن لغات کثیف و لغات جدید با آنها. مردم این کار را دوست داشتند، زیرا چیزی متفاوت بود. خیلی جالب بود، ما آن را جنگ در اشعار نامیدیم و توری برگزار کردیم. کارگردانی از رم آمد و به من پیشنهاد کرد که در یک تاتر زیرزمینی کار کنم. اوایل سال 1970 یا 71 بود. او به من گفت که به تاتر بهتری در رم بروم. من رفتم و شما میدانید که آن لحظه شگفت انگیزی برایم بود. ما هملت «شکسپیر» را به صورتی که مثلا قسمتی از نقش «اوفلیا» توسط یک اردک اجرا میشد، یا رمئو مانند بطری، را بازی میکردیم. بعضی از قسمتها خوب شوخی بود اما بعضی از ایده ها واقعا جالب بود.

سپس با «جوزفه برتولوچی»  (Giuseppi Bertolucci) آشنا شدم که کارگردان بزرگی بود. من تمام داستانهایم را درباره دهکده کوچکمان برایش تعریف کردم، سپس باهم روی دکلمه آن کارکردیم. موفقیت آن انعکاس وسیعی در ایتالیا پیدا کرد. مردم از دور و نزدیک برای تماشای آن میا مدند. بنابراین ما شروع به نوشتن و ساخت یک فیلم به نام «برلینگوار٬ دوستت دارم» کردیم. خوب این اولین فیلم من بود.

پدر و مادرم برای اولین بار برای تماشای فیلم به سینما آمدند. سال 1978. آنها شصت سال داشتند. از بعداز ظهر تا نیمه شب آنها در سینما ماندند، زمانی که سینما تعطیل شد، چهار بار فیلم را تماشا کرده بودند. آنها خیلی از فیلم خوششان آمده بود.»

بنینی سپس با دو نفربه نام «فدریکو فلینی» و «بونوال» که به نظر وی بزرگترین کارگردانان ایتالیا بودند ارتباط برقرار کرد که به او کمک کردند انچه که امروز هست بشود. نگاه به دنیا از دریچه چشم این دو نفر درک او از دنیا را عوض کرد. بزرگترین افسوس وی این است که هیچوقت شانس ساخت فیلم «پینوکیو» را با فلینی و «سنت فرانسیس» را با «میکل آنجللو انتونیونی» که او را هومر فیلمهای ایتالیا مینامید را پیدا نکرد. گرچه او در اخرین فیلم فلینی به نام «صدای ماه بازی» کرد. از ربطه بنینی و فلینی بیشتر خواهم نوشت. اما برای آشنایی با فدریکو فلینی بد نیست به وبلاگ من در این مورد سری بزنید.

بیشتر سناریوهایی را که بنینی نوشته است خودش کارگردانی و بازیگری ان را به عهده داشته است. اولین کارگردانی او فیلم «تو مرا نگران میکنی» بود. در 1983 برای نقش مریم مقدس در این فیلم از یک هنرپیشه جوان به نام «نیکلتا براسکی» استفاده کرد که ارتباط آنها باعث ازدواجشان در سال 1991 گردید. او تا به امروز در تمام فیلمهایی که بنینی کارگردانی کرده است، ایفای نقش کرده است. بنینی در امریکا با فیلمهای «مغلوب قانون»، «شب روی زمین» و «پسر پلنگ صورتی» شناخته شده بود، اما در ایتالیا بیشترین شهرت او بخاطر نقشش در فیلم «جانی استاکینو» در سال 1992 بود که پرفروشترین فیلم سینمای ایتالیا لقب گرفت.  فروش این فیلم در ایتالیا فیلمهای هالیودی مانند « رابین هود» کوین کاستنر و «نابود گر 2» آرنولد شوایتزینگر  را از دور خارج کرد، هرچند فیلم «هیولا»ی او در سال 1996 نیز همین بلا را بر سر «شیرشاه» دیزنی و «فارست گامپ» تام هنکس آورد. در رقابت اسکار بهترین بازیگر سال 1999 باز هم بنینی توانست بر تام هنکس غلبه کند.
بزرگترین موفقیت بنینی در سال 1998 با "فیلم زندگی زیباست" بدست آمد. یک فیلم غیر عادی، یک کمدی در قلب یک تراژدی. فیلم نامزد 9 جایزه اسکار شد و در نهایت توانست سه جایزه بهترین فیلم و بازیگر خارجی زبان و بهترین موسیقی متن را نصیب خود کند. در سال 2002 به دغدغه بیست ساله اش درباره ساخت فیلم «پینوکیو» پایان داد و این فیلم را به سالنهای نمایش کشاند. به نظر من این فیلم بهترین روایت از داستان پینوکیو است که تاکنون ساخته شده اما بنینی به سبب بازیگری در این فیلم جایزه تمشک طلایی به عنوان بدترین بازیگر سال را دریافت کرد!
«ببر و برف» آخرین ساخته وی میباشد که از 15 اکتبر 2005 در ایتالیا اکران شده است و با استقبال چشمگیری روبرو شده است، و روایت دیگری از کمدی در  جنگ است، و اینبار جنگ عراق.

برای تهیه این زندگینامه مختصر از سایتهای زیر استفاده شده است:

http://film.guardian.co.uk/Guardian_NFT/interview/0,4479,70573,00.html#a
http://www.uwgb.edu/galta/333/BIOS98/BENIGNI.HTM

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1384ساعت 4  توسط کاوه  |